روشنگر
وبلاگ دکتر احمد جهان بزرگی استاد دانشگاه و عضو هیآت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: احمد جهان بزرگی - ۱۳۸٩/٦/۱٠

نسل جدید:

پس به این ترتیب اگر کار اداره جامعه تماما بدون محدودیت و مشروطیت در اختیار خود مردم قرار داده شود( یعنی یک دمکراسی نیمه محض به وجود آید )، دوباره جامعه به دست نامردمان خواهدافتاد؟

دکتر: همه انقلابیون معاصر، برخلاف گذشتگان که روى کار آمدن رژیم انقلابى و
سقوط رژیم ارتجاعى را پیروزى انقلاب مى‏خواندند، معتقدند که تا سالها پس از
استقرار انقلاب، هنوز عوامل ضدانقلابى و دستهاى کوتاه‏شده دشمن و هنوز
خطرهایى که موقتا گوش خوابانده‏اند و نیز مارهایى که از یک ضربه گیج و مدهوش
شده‏اند اما هنوز زنده‏اند و حاضر، وجود دارند و همه فرصت مى‏طلبند که، در آرامش
پس از انقلاب، ناگهان سر بردارند و از درون نظام و نهضت را منفجر کنند ........


و این
آرامش غالبا پس از نسل اول انقلابیون و به‏ویژه پس از مرگ رهبر نخستین انقلاب
پدید مى‏آید؛ در فترتى که دست مى‏دهد، در خلاء سیاسى که رهبرى به‏وجود مى‏آید
و با انقلابیون که مى‏روند و سیاستمداران حرفه‏اى و عوامفریب مى‏آیند و
فرمالیته‏هاى قانونى و رسمى و تشریفات ادارى و سیاسى و عوامفریبیهاى
دموکراتیک و تکرار شعارهاى خالى از محتوى و تقلیدى و تکرارى جاى سوز و عشق
و آتش و صداقت و حق‏پرستى مخلصانه انقلابیهاى پیشگام را مى‏گیرد، و در آنجا که
پس از مرگ بنیانگذار که شخصیتى بلامنازع است، کشمکشهاى حزبى و طبقاتى و
باندبازیهاى سیاسى و بند و بستهاى پیدا و پنهان و صف‏آراییها و جناح‏بندیها و
جبهه‏گیریهاى انتخاباتى براى انتخاب دموکراتیک جانشین سیاسى رهبر نخستین،
نیروى مردم را تجزیه و وحدت جبهه انقلاب را متلاشى مى‏سازد و انقلابیون را به
جنگ داخلى، بازیگریهاى دیپلماتیک و حتى برخى را به نزدیک شدن با نیروهاى
خارجى (خارج از انقلاب یا حتى خارج از مملکت) متمایل مى‏سازد...

صدها جانور وحشى که با قدرت کوبنده انقلابى و نیروى لیاقت و تدبیر رهبر
نخستین گوش خوابانده بودند و میکروبهاى خطرناک هزاران بیمارى که در خون این
جامعه هنوز باقى هست، در نسل بعد[1] که زمینه مساعد مى‏شود و بخصوص
خودنماییها و تصادمها و اختلافهاى داخلى ـ که پس از مرگ رهبر معمولاً پیش
مى‏آید ـ هوا را گرم مى‏کند، اندک اندک یا ناگهان زنده مى‏شوند و سر برمى‏دارند و
انقلاب را از داخل مى‏خورند و خود غالبا در نقاب جدید، جاهلیت قدیم را زنده
مى‏سازند و درفش مردمکشى را در انبان نرم مردم‏سالارى پنهان مى‏کنند و همان
طبقه حاکم و همان نیروها و حتى همان اشخاص که انقلاب علیه آنها برپا شده بود و
با انقلاب جنگیده بودند و شکست خورده بودند، با قدرت پول و نیرو و نفوذ و
امکاناتى که از قدیم در جامعه دارند، از صندوقهاى انتخابات بیرون مى‏آیند و با
تبدیل قدرت اقتصادى و اجتماعیشان به قدرت معنوى و وجهه عمومى ـ از طریق
تبلیغات، استخدام استعدادها، جلب شخصیتهاى روحانى و حتى ملى، بازیهاى
عوامفریبانه و به‏سرعت رنگ عوض کردن و از انقلابیون قدیم هم تند و تیزتر شدن و
جلو افتادن و شخصیت و اعتبار و لیاقت خویش را در اختیار انقلاب حاکم گذاشتن و
با یکى از جناحهاى انقلابى که براى کسب قدرت مبارزه داخلى دارد نزدیک شدن و او
را یارى کردن... خود وارث انقلاب مى‏شود، و دژخیم قدیم دادستان جدید مى‏شود و
عین‏الدوله، نخست‏وزیر انتخاباتى مجلس شوراى ملى و جلاد باغ شاه محمدعلى
میرزا، رئیس مجلس سنا و دیدیم که همان کسى که ملک المتکلمین ـ خطیب
انقلاب مشروطه ـ را به نمایندگى سلطان استبداد سر برید، پس از استقرار مشروطه،
به نمایندگى حکومت مردم، از مجسمه او پرده‏بردارى کرد! و کیست که نداند، دشمن
نقابدار خطرناکتر از دشمن بى‏نقاب است؟[2]

* نسل جدید:

امّا ما بیشتر از آنکه نقش نیروهاى خارج از نهضت را در درگیریهاى درونى
ببینیم درگیریهاى افرادى را مشاهده مى‏کنیم که هر دو مبارز هستند، هر
دو در انقلاب شرکت داشته‏اند امّا امروز به جان یکدیگر و به جان انقلاب
افتاده‏اند


دکتر: [در اینجا] بحث از طبقه‏اى که طبیعتا در جبهه ضدمردم و عقیده مردم قرار
دارد نیست. سخن از دوست است، از هم‏پیمان و همراه است که به علتى ـ که طبیعتا
علتهایى شخصى است و غرض‏ورزیهایى خصوصى ـ از پشت خنجر مى‏زند. معمولاً،
تغییر شعار نمى‏دهد، به جبهه دشمن نمى‏پیوندد، از ایمان و عقیده خویش دست
برنمى‏گیرد، در برابر مردم و در برابر نهضت و در برابر مکتب حق نمى‏ایستد، بلکه،
غالبا به‏خاطر وسوسه‏هاى روانى، ضعف شخصیت، نفع‏طلبى، خودخواهى، حسد،
«احساس حقارت در برابر عظمت همگام و همراه خویش»، کمبود شخصیت، سستى
ایمان یا اراده، تمایل به کسب قدرت و به دست گرفتن رهبرى نهضت، شهرت‏طلبى،
کینه‏هاى شخصى قدیم نسبت به یاران فکرى، و احساس عقب‏ماندگى از جریان،
عدم رشد سیاسى و اجتماعى، ضعف احساس مسئولیت، کوتاه‏فکرى و عجز از
ارزیابى دقیق مسائل و پیش‏بینیهاى دور عواقب و آثارى که بر جبهه‏گیریهاى منفى
وى مترتب است... و بسیارى عوامل پیچیده شخصى که حتى، گاه، بر خود وى نیز
پوشیده است و نسبت به ریشه‏هاى عمیق و مبهم آن، خودآگاهى کاملاً روشنى
ندارد، و خیانت خود را، حتى براى اغفال خود، توجیه مى‏کند، در مسیر حرکت
نهضت سنگ مى‏اندازد، انحراف ایجاد مى‏کند، به انشعاب دست مى‏زند، تفرقه
به‏وجود مى‏آورد، جبهه را تضعیف مى‏کند، در کنار رسالت اجتماعى «امت» و در آن
حال که نهضت با دشمن خارجى درگیر است، و با خطر «قاسطین» تهدید مى‏شود،
اختلاف داخلى ایجاد مى‏کند، جبهه فرعى مى‏گشاید، عقده‏هاى روانى و مسائل
شخصى را طرح مى‏کند، نیروها را از صف مقدم جبهه، به داخل مى‏کشاند و به
جنگهاى زرگرى و تسویه حسابهاى خصوصى و تضادها و کشاکشهاى جناحى و
تصادمهاى پشت‏جبهه‏اى مشغول مى‏دارد؛ غیرمستقیم، زمینه‏ساز دشمن مى‏شود،
بهترین فرصتها و بهترین نیروها و امکانات را در استهلاکهاى انحرافى و نابه‏هنگام
به‏هدر مى‏دهد و بزرگترین ضربه‏ها را به پیکر ایمان و جبهه ایمان مى‏زند، قدرت حق
را تجزیه مى‏کند و بهترین حق‏پرستان را آلوده مى‏سازد و قویترین شخصیتهاى
فکرى و اجتماعى جبهه حق‏پرستى را از داخل فلج مى‏کند و از صحنه مبارزه با باطل
خارج مى‏سازد و چون خود از چهره‏هاى بانفوذ و با سابقه پرافتخار و شخصیت معتقد
و مؤثر و محبوب نهضت است و در چشم توده مردم ـ که غالبا از مسائل داخلى و
روابط خصوصى و ضعفهاى فردى رهبران و شخصیتهاى موجه آگاه نیستند و
براساس «سابقه» و «شهرت»، شخصیتها را قضاوت مى‏کنند و نیز، حق را و فکر را از
روى شخصیتهاى طرفدار حق و فکر تشخیص مى‏دهند ـ اینان رجال محبوب و ثقه و
قابل اطمینان و مورد اعتقاد به‏شمار مى‏آیند، مى‏توانند بزرگترین انحراف و
عمیقترین شکاف را در میان مردم ایجاد کنند و افکار عمومى را مشوب سازند و
عقلها را مسموم کنند و خلقى را به نام حق، به‏دنبال منافع شخصى بکشانند و آلت
دست اغراض فردى و گروهى خویش سازند. چه، اینان هرگز تمایلات خصوصى و
هدفهاى سودجویانه و بغضهاى روانى خود را عریان بر مردم عرضه نمى‏کنند، آنها را
با زیباترین و فریبنده‏ترین شعارهاى حق‏پرستانه و توجیه‏هاى اعتقادى و اجتماعى
و تفسیرهاى الهى یا مردمى، در انظار مردم مى‏پوشانند، چندان ماهرانه که حتى
خودشان نیز، مثل ملانصرالدین، بیش و کم، تحت تأثیر قرار مى‏گیرند! اینها عناصر
«ناکث»اند، همان‏که ـ به حدس من ـ از نظر معنوى و حتى لغوى، در زبان توده ما
مستعمل است و چون ریشه لغوى آن در عربى و در تاریخ، بر آنها پوشیده است،
شکل فارسى و مأنوس و تاحدى نزدیک به آن داده‏اند و «ناکس» پنداشته‏اند
.[3]

 


* نسل جدید:

لطفا علت‏ها را مقدارى دسته‏بندى‏تر بفرمائید:

دکتر: در جبهه جهانى، در جبهه داخلى و در نظام طبقاتى و اساسا در مسائل
اجتماعى و انسانى، غیر از عوامل منطقى و مسائل اصولى و کلى که ملاکهاى عینى
جبهه‏گیریهاى حق و باطل است، مسائل و عوامل پنهانى دیگرى هم وجود دارد که
بایستى در تجزیه و تحلیل و ارزیابى قدرتها، کشمکشهاى داخلى و طبقاتى و
مذهبى، و به‏طور کلى، بررسى پدیده‏ها و جریانهاى سیاسى، اجتماعى و تاریخى، آنها
را نیز دقیقا مورد نظر قرار داد:

الف ـ مسائل روانى (مانند حسد، خودخواهى، ضعف شخصیت، پول‏پرستى،
شهرت‏طلبى، مقام‏پرستى...)

ب ـ منافع خصوصى (مانند منافع طبقاتى، منافع اقتصادى، منافع شغلى، منافع
صنفى و گروهى و...).

بدین معنى که در میان افرادى که در جبهه واحدى هستند و داراى یک
جهان‏بینى، یک پیغمبر، یک کتاب، یک راه و یک حزب واحد و به‏علاوه، تحت
رهبرى یک حزب، گروه و پیشواى واحدند و مطیع و معتقد به آن، معهذا عوامل
دیگرى نیز از «درون»، دست‏اندرکار آنهاست. این عوامل، به‏طورى که گفتم، عوامل
روانى و منافع خصوصى است.

عوامل روانى موجود در یک جبهه واحد که موجد تضاد میان افراد همرزم و
همگام مى‏گردد و موجب مى‏شود که دوستى بر دوست دیگر اجحاف و ظلم کند یا
حقش را غصب و پایمال کند و حتى به جبهه‏گیرى منفى و خیانت به نهضت و به راه
خویش وادارد، یکى این است که: گاهى «عظمتهاى» یک دوست، احساس حقارتهایى
را در دوست دیگر ایجاد مى‏کند و در اینجاست که دیگر، «جرم» آن دوست، اختلاف
فکر، اختلاف مبنا، اختلاف شعار، اختلاف راه و اختلاف روش و غیره با این یکى
نیست چراکه تا به حال وحدت فکرى، وحدت مبنا، وحدت شعار، وحدت راه و
وحدت روش و غیره داشتند، بلکه و بلکه «جرمش» فقط و فقط داشتن «عظمت» است
و بس! زیرا اساسا «حقارت»، وقتى احساس مى‏شود که در برابر «عظمت» قرار مى‏گیرد.
این نکته باریک، نکته بسیار حساسى است که روشنگر بسیارى از زوایاى تاریک یا
پیچیده تاریخ اسلام، به‏ویژه در سرنوشت على و زندگى على است.

نفس وجود ارزشهایى در یک انسان، بى‏ارزشى حریف و حریفان را ـ نه‏تنها در
چشم جامعه، بلکه در چشم خود همان فرد یا افراد هم ـ مطرح مى‏سازد و آشکار
مى‏کند. آگاهى، دانش و بصیرت یک شخصیت، بى‏آگاهى، بى‏دانشى و بى‏بصیرتى
رقیب یا رقیبان را براى خود او، آنها و دیگران مطرح مى‏کند؛ عظمت و شهامت یک
انسان، حقارت و جبن همگامان همقطار را براى وجدان عمومى جامعه و خود
همگامان علنى مى‏سازد... بنابراین، گاهى فردى، فرد دیگر را با جبهه‏بندى،
توطئه‏چینى، فحاشى، ضربه‏زنى و اسلحه‏کشى مى‏کوبد و گاهى هم فقط با نفس
«بودن» خویش! ولو همراه، همگام، همرزم، همفکر و همدرد بوده باشند. اینجاست که
نفس «بودن» او «جرم» مى‏شود و موجب آزار حس «خودخواهى» دیگرى؛ چراکه
اساسا، «وجود» او «نفى» دیگرى را دربر دارد! وقتى، در یک جمع یا جامعه و در یک
نهضت، ناگهان چهره‏اى خیره‏کننده طلوع مى‏کند و «نصاب ارزشها» را از سطح
موجود، به‏سرعت بالا مى‏برد، چهره‏هاى درخشان، تحت‏الشعاع قرار مى‏گیرند و
پیشوایان احساس مى‏کنند که او عقبشان زده است؛ زیرا تا زمانى که او نبود،
شخصیت، اعمال، برخوردها، امکانات و ارزشهاى انسانى یک «شخصیت»، هم براى
خود او اشباع‏کننده بود و هم براى دیگران؛ اما به‏محضى که او برآمد، رشد کرد و
شکفت، این یکى فرو رفت و ضعیف گشت و پژمرد. و همین «احساس حقارت» این
یکى، که معلول عظمت آن دیگرى است، بذر کینه و عقده غیرمستقیم و ناآگاهانه‏اى
را در «وجدان آگاه یا ناخودآگاه» او مى‏پاشد تا... به اشکال گوناگون و غیرمستقیمى
مى‏روید، تجلى مى‏کند و بالاخره، «گشوده» مى‏شود (این حقیقتى است علمى در
روانکاوى) و در همین‏جاست که فردى در جمع ـ حتى در جمع خودش ـ به میزانى
که شکوه، عظمت، جلال و ارزشهایش، از حد عادى، مدام شکفته‏تر مى‏شود و بیش از
پیش مطرح مى‏گردد، احساس حقارت را در محیطش برمى‏انگیزد و بدین‏گونه،
محبوب شدن و مبغوض شدن، با هم، در زندگى وى رشد مى‏کنند.

از آنجا که همه ارزشها و عظمتهاى پیامبر اسلام، به علت وابستگى و اتصال به
وحى الهى، از طرف خداوند بود، لهذا ارزشها و عظمتهاى او موجد احساس حقارت در
دیگران نمى‏شد، زیرا برخى از آنها هرچند، از نظر سنى بزرگتر، از لحاظ خانوادگى،
پولدارتر و قویتر، و از نظر بعضى امتیازات بشرى چون شاعرى، سواد، داشتن پسر،
آشنایى با جهان خارج، از پیغمبر، خود را برتر مى‏یافتند، معهذا در برابر او که
موجودى بود فوق‏العاده و ارزشهایش را از طریق وحى گرفته بود تمکین مى‏کردند،
بى‏آنکه احساس حقارتى بکنند. زیرا قبول برترى پیامبر و تمکین در برابر عظمت
خدایى و آسمانى وى، آنان را تحقیر نمى‏کرد.

اما اکنون، پیغمبر رفته است و زمان على فرارسیده است. على، جوانى است
سى‏وسه ساله و در نظام اجتماعیى است که هنوز پیرى و ریش‏سفیدى، بالاتر از همه
ارزشهاست،[4] در یک چنین وضعى است که على با «وجود» ارزشها و عظمتهاى

خودش، بیست‏وسه سال، احساس حقارت دیگران را برانگیخته است: در بدر، اُحد،
خندق، خیبر، حنین و... در بین شخصیتهاى بزرگ عرب، در میان اشراف بزرگ
قریش، در میان مهاجرین بزرگ اسلام، در بین دوستان، خویشان و نزدیکان بزرگ
پیغمبر، و در میان شخصیتهاى بزرگ اوس و خزرج ـ که همه جا، در صلح و جنگ، در
مسجد و صحنه، هم قدرت نبوغ فکرى خود را نشان داده و هم رهبرى معنوى، هم
لیاقت فرماندهى و هم ضربه شمشیر خود را ـ احساس حقارت همه کسانى را
برانگیخته است که با على رقابت مى‏کنند و یا خود را در مواردى نسبت به او افضل
احساس مى‏کنند (نه احساس حقارت کسانى را که خودشان کوچک‏اند. زیرا اساسا
شخصیتهاى بزرگ هستند که تحقیر مى‏شوند، چون خود را هم‏شأن و هم‏اندازه
قهرمانان مى‏بینند، نه آدمهاى کوچک که خودشان و خانواده‏شان به کوچکى خود و
به عظمت مرد، تمکین کرده‏اند)، زیرا در همه این جبهه‏ها این جوان بیست،
سى‏ساله است که پیروز گردیده و در همه جبهه‏ها پس از ناامیدى، بیچارگى و سقوط
دیگران، هموست که سرنوشت جنگ را به نفع اسلام تغییر داده است. و از
همین‏جاست که على ـ ناخودآگاهانه ـ در این بیست‏وسه سال، همواره، در همه جا،
عقده «حقارت»، و بعد از آن، کینه «شخصى» را در دل یاران ایجاد مى‏کند؛

در جنگ خیبر، پیغمبر نخست ابوبکر را براى فتح قلعه استوار خیبر مى‏فرستد
ولى او موفق نمى‏شود، فرداى همان روز، عمر را مى‏فرستد اما او هم شکست خورده
برمى‏گردد، در «این حالت»، پیامبر اعلام مى‏کند که:

«فردا کسى را براى فتح خیبر خواهم فرستاد که هم خدا و رسولش او را دوست
مى‏دارند و هم او خدا و رسولش را، و این قلعه به دست اوست که گشوده خواهد شد».

و فرداى آن روز، على پشت سر هم، قلعه‏ها را مى‏گشاید! مسلما ابوبکر و عمر و
اصحاب دیگر که پس از پیروزى، از خیبر برمى‏گردند، از اینکه یهود ـ دشمن
رویاروى ـ را تحت انقیاد مسلمین درآورده‏اند، اسلام را بر تنگه خیبر مسلط کرده‏اند،
از خطر یهود نجات یافته‏اند... خوشحال مى‏شوند، فاتح خیبر را ستایش مى‏کنند،
اما، در عمق ناخودآگاه این احساس پیروزى و ستایش از على پیروز، احساس یک
تحقیر در آنها نطفه مى‏بندد و على، در همان حال که از خیبر به مدینه بازمى‏گردد،
در قلب سپاه فاتحى که فتح خود را ضرب شست او مى‏دانند، بودنش، کمبود وجودى
شخصیتهاى بزرگ را تصریح مى‏نماید!

از طرف دیگر، کوچکترین نگاه نوازش پیغمبر به کسى، کوچکترین ستایش او از
کسى و کوچکترین مأموریتى که او به عهده کسى مى‏گذارد، براى آن شخص، افتخار
مى‏آفریند. ستایشهایى هم که پیغمبر از على مى‏کرده است ستایشهایى است که هم
از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت و لحن، با ستایشهاى او از دیگران قابل مقایسه
نیست. در پشت هر کلمه و تعبیرش معنى و احساس ویژه‏اى خفته است.[5]

 



[1]. و چه بسا در همان نسل اول، اما بعد از رهبر؛ بهترین نمونه‏اش خود اسلام. خلفاء راشدین همه متعلق به نسل او انقلاب اسلامى‏اند و همه از سران و نزدیکان پیامبر، و دیدیم هرچه بعدها پیش آمد، از انتخابات «سقیفه» پیش آمد که شعار «بیعت و شورى» یا «اجماع» را براى خلافت رهبر نخستین انقلاب و بنیانگذار مکتب پیغمبر عنوان کرد.

 

[2]. همان، صص 478 ـ 479.

 

[3]. همان، صص 229 ـ 230.

 

[4]. در نظام قبایلى همین عصر، وقتى که رئیس قبیله‏اى مى‏میرد «ریش‏سفید»ترین فرد قبیله را به ریاست انتخاب مى‏کردند نه «اشرافى»ترین یا «قدرتمند»ترین فرد را، زیرا اساسا نظام قبیله‏اى این دوره، نظام قبیله‏اى حکومت «ریش‏سفید»ان است. گاهى اوقات هم «گیس‏سفید»ترین فرد را به ریاست قبیله انتخاب مى‏کردند. همان‏طورى که این وضع، امروز در آفریقا و استرالیا حکمفرماست. و کلمه «شیخ» در عربى به معنى سالخورده و رئیس و بزرگ قبیله است نشانه چنین نظامى است و کلمه «پیر» که هنوز در تصوف ما به‏معنى رهبر وجود دارد.

 

[5]. همان، صص 253 ـ 256.

 

احمد جهان بزرگی
احمدجهان‌بزرگی_ متولد 1334 در شیراز هستم. تاکنون تالیفات متعددی را در زمینه اندیشه‌های سیاسی در اسلام، و هم‌چنین حکومت دینی به رشته تحریر درآورده ام. معرفی: سوابق تحصیلی: کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه تهران_ کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه شهید بهشتی_ دانشوری علوم سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس_ دکترای علوم سیاسی گرایش جامعه شناسی سیاسی از دانشگاه تهران_ تحصیلات حوزوی در سطح خارج فقه و اصول فعالیت‌های اجرایی: مدیر گروه علوم سیاسی (شورای نقد کتب دانشگاهی) پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی_ مدیر گروه علوم سیاسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی_ مدرس سطح دو حوزه علمیه عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی_ فعالیت های آموزشی : تدریس دروس علوم سیاسی و معارف اسلامی در دانشگاه های تهران تدریس دروس اصول فقه و مظفر در حوزه های علمیه تدریس دروس ریشه های انقلاب اسلامی، اندیشه سیاسی در اسلام، فقه سیاسی، نظام سیاسی و دولت در اسلام، روش تحقیق در علوم سیاسی، مبانی سیاست، روش تحلیل سیاسی و متدلوژی تفسیر سیاسی_ کتابها: اصول سیاست و حکومت/ پیشینه تاریخی نظریه ولایت‌فقیه/ اندیشه سیاسی امام خمینی/ درآمدی بر نظریه دولت در اسلام/ متدولوژی تفسیر سیاسی/ آزادی سیاسی/ درآمدی بر تحول دولت در اسلام/ اصول تحلیل و بررسی/ روش پردازش داده‌ها/ مقالات: پیشینه تاریخی ولایت فقیه / قبسات// نخبگان در جامعه اسلامی (مجموعه مقالات) / راه انقلاب// جستاری در استراتژی برخورد آمریکا با ایران (مجموعه مقالات) / جرعه جاری// نظام سیاسی و دولت در اندیشه امام خمینی / نشریه دانشگاه اسلامی// انقلاب عدالتخواهی در دو اندیشمند معاصر آن / نشریه دانشگاه اسلامی// شیخ فضل اله نوری و میرزای نائینی تضاد یا سوء تفاهم / نشریه قبسات// سیری در اصول کلی اندیشه ائمه مکتب هدایت (مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// اصول اندیشه سیاسی در اسلام و مغرب /(مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// مدخلی بر مبانی علم سیاست (مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// ( برای دیدن کلیه مطالب لطفا به آرشیو مطالب مراجعه نمائید )
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :