روشنگر
وبلاگ دکتر احمد جهان بزرگی استاد دانشگاه و عضو هیآت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: احمد جهان بزرگی - ۱۳۸٩/٦/۱٠

* نسل جدید:

چه کسى را بهترین الگو  براى نسل جدید مى‏دانید؟

دکتر: «امام» را، من از این کلمه امام معنى یک رهبر سیاسى یا حتى اجتماعى یک
جامعه را نمى‏فهمم؛ من از کلمه امام، همان معنى را مى‏فهمم که انسانیت در طول
تاریخ خودش براى داشتن نمونه‏هاى اعلاى فضائل انسانیى که در عالم نبوده و
نمى‏دیده و بدانها نیازمند بوده، در ذهن خودش این نمونه‏هاى عالى را مى‏ساخته و
این نمونه‏هاى عالى به‏عنوان سرمشق و الگو برایش وجود داشته و دوست مى‏داشته و
مى‏پرستیده، به‏عنوان نمونه‏هاى اعلائى که بالاتر از خاک و بالاتر از انسانهاى واقعى
هستند....................


همان‏طور که این قهرمانان بزرگ تاریخ اساطیر، نمونه‏هاى تقلید و پیروى و
زندگى و احساس و اندیشه انسانها و فضائل بودند، و این نمونه‏ها جنبه سرمشق
داشتند، على (هم ـ که) یک رهبر سیاسى و اجتماعى منحصر به‏عنوان امام در جامعه
مدینه یا جامعه عرب، یا جامعه اسلام آن موقع نیست، یک امام است ـ به تاریخ و به
انسان مى‏خواهد نشان بدهد که شما که نیازمند به نمونه‏هاى اعلاى فضائل بى‏نقص،
فضائل مطلق بودید و بعد، نمونه‏هاى اینها را در ذهنتان به‏عنوان قهرمانان برجسته
مطلق مى‏ساختید، براى اینکه سرمشق زندگى ایده‏آلتان باشد، من همه آن نمونه‏ها
و همه آن فضائل را در یک فرد انسانى محقق کردم. معنى «من کتاب ناطقم» این
است، نه من رهبر شما هستم؛ براى اینکه رهبر شما نباید شکست بخورد، اما نمونه،
نباید بلغزد، نباید کوچکترین ضعف در زندگیش داشته باشد، نباید کوچکترین نقص،
و کوچکترین آلودگیى در هیچ‏یک از فضائلش و هیچ‏یک از احساسهایش و
اندیشه‏هایش و اعمالش در زندگیش داشته باشد. امام است، یعنى سرمشقهاى
ایده‏آل در ابعاد گوناگون فضائل ایده‏آل و متعالى انسانى است، که انسان مى‏تواند
زندگیش را براساس آن مدینه‏هاى فاضله و آن انسان متعالى داراى آن فضائل مطلق
ـ که در عالم نیست و نمى‏تواند در فرد باشد ـ که در عالم محقق است (بسازد) و دنبال
آن سرمشق برود. سرمشقها متعالى است، سرمشقها مطلق است، اما در على محقق
است. بنابراین على به‏عنوان نمونه عدالت، نمى‏تواند یک ظلم را به‏خاطر مصلحت
بپذیرد، (زیرا) مصلحت آلوده مى‏کند حقیقت را. مصلحت على تحمل معاویه است،
براى اینکه بعد پیروز بشود؛ چرا؟ تحمل معاویه براى یک رهبر سیاسى جامعه، مجاز
است اما به‏عنوان کسى که مى‏خواهد نمونه عدالت باشد، عدالتى که هیچ ضعف و هیچ
شکست ندارد و یک ذره ظلم و نادرستى را تحمل نمى‏کند، به‏هیچ قیمتى (جایز
نیست) که براى او ضعف است و براى او نقص است (على رهبر جامعه مدینه نیست،
رهبر جامعه عرب قرن هفتم نیست). به‏عنوان نمونه انسان آینده، مى‏خواهد به عالم
و به آینده نشان بدهد، که وقتى یک اصلى را حق مى‏دانیم، و وقتى که یک فضیلتى را
فضیلت مى‏دانیم، به‏خاطر هیچ مصلحتى، پلیدى را، ضعف را، و خیانت را هرگز نباید
تحمل بکنیم؛ ولو به قیمت سرنوشت پرومته، ولو به قیمت سرنوشت خودم ـ که یک
ربع قرن رنج را باید تحمل کنم ـ، و ولو به قیمت نابود شدن سرنوشت خودم و همه
فرزندانم، باید این کوچکترین ضعف را و نقص را تحمل نکنم. چرا؟ که من رب‏النوع
فضائل ایده‏آل انسانى هستم که انسانها دغدغه داشتن و پرستیدن و خواستن و
تقلیدش را همواره داشتند ولى در روى زمین وجود نداشت. این نمونه‏هاى متعالى
اساطیرى نباید ضعیف باشند، نباید با مصلحت و با سودجوئى براى پیروزى و براى
موفقیت خودشان، آلودگى داشته باشند.

(بنابراین على) نمونه است، رهبر نیست؛ راهنماست، امام مبین است. امام مبین
تنها رهبر اجتماع نیست، رهبر یک جامعه‏اى که مرا مى‏خواهد رهبرى بکند و ببرد به
یک طرفى، نباید شکست بخورد؛ اما نمونه متعالى مطلق نباید چنین ضعفى را
تحمل بکند؛ این است که مى‏بینیم على قهرمان متعالى سخن گفتن و زیبا سخن
گفتن و پاک سخن گفتن است، نمونه اعلى و متعالى شهامت و گستاخى در جنگ
است؛ نمونه عالى پاکى روح در حد اساطیر و تخیل فرضى انسان در طول تاریخ است؛
نمونه اعلاى محبت و رقت و لطافت روح است؛ نمونه عالى دوست داشتن در حد
نمونه‏هاى اساطیر است؛ نمونه عالى عدل خشک دقیقى است که حتى براى مرد
خوبى مانند عقیل ـ برادرش ـ قابل تحمل نیست؛ نمونه اعلاى تحمل است در جائى
که تحمل نکردن، خیانت است؛ و نمونه اعلاى همه زیبائیهائى است و همه فضائلى
است که انسان همواره نیازمندش بوده و نداشته. و على به این معنى امام است: امام،
انسانى از آن‏گونه که باید باشد اما نیست، (را) تاریخ و انسان همواره مى‏ساخته، اما
این امامى است از آن‏گونه که باید باشد و نیست ولى در تاریخ یک نمونه هست. و على
نه‏تنها امام است (بلکه) در طول تاریخ هیچ شخصیتى باز این امتیاز را نداشته که:
یک خانواده امام است! یک خانواده امام است! یعنى خانواده اساطیرى است،
خانواده‏اى که:

پدر على است،

مادر زهراست،

پسر آن خانواده حسین است، و دختر آن خانواده زینب است.[1]

* نسل جدید:

یعنى حتى براى عصر حاضر و نسل کنونى...؟

دکتر: امام تابلویى است در برابر دیدگان انسان، که انسان مى‏تواند «چگونه بودن» و
«چگونه زیستن» خود را از وجود کامل و حیات جاوید و سازنده و بارور او بیاموزد. به
این معنى است که امام همیشه زنده است و هرگز نمى‏میرد. «شاهد» است، «شهید»
است، همیشه جاوید است، همه جا «حى و حاضر» است، همیشه و همه جا، و در هر
حالى که او باشد و در هر وضعى که ما، او براى ما، «امام» است. چه، در این تعبیر، امام
به‏معنى «رهبر» نیست، به‏معنى «رهنمون» و «رهنما» است، به‏معنى «حاکم» نیست،
به‏معنى «نمونه و الگوى حق» است. رهبرى نمى‏کند. رهبرى کردن را مى‏آموزد، نمونه
کامل و تیپ ایده‏آل است.[2] على، نمونه چنین امامى است... و در اینجاست که «قرآن
ناطق بودن على»، بى‏آنکه شیعه، این مسأله را مورد طرح و بحث قرار دهد، نظرا و
عملاً، معنى نمى‏شود و هم عمق و هم دامنه آن روشن نمى‏گردد.

همان‏طورى که در سوره روم، به‏عنوان درسى نمونه گفتم که: «چگونه قرآن، یک
پیام زنده است»، در اینجا هم که على خودش را «قرآن ناطق» مى‏نامد (و روشن هم
هست چرا که قرآن، بدون محتواى عینى آن، کاغذ است و مرکب و بدون مصداق
خارجى و تحقق عینى و عملى، مجموعه‏اى از کلمات) مى‏گویم که: «این قرآن ناطق
همیشه امام است» و بایستى همواره زنده بماند، چراکه سرنوشت او، رفتار او،
جبهه‏گیرى او، نحوه تلقى او از دشمن، و نیز شکل جهت‏گیرى، مبارزه و رهبرى او...
همگى هدایتهایى است که گویى هم‏اکنون پیش روى ما قرار دارد و گویى رویاروى ما،
خود او سخن مى‏گوید و ما را راهنمایى مى‏کند و به ما مى‏آموزد که: «هم‏اکنون، چگونه
باید کار کنیم»...

و بنابراین، برخلاف تلقى فعلیى که ما از على داریم، على تنها یک «سیماى
مقدس» نیست که در برابر او، مسئولیت ما فقط این باشد که او را «تقدیس» کنیم، با
شعر و نثر و مدح و منقبت و ابراز احساسات... و خیال کنیم هرچه در تجلیل و تعظیم
او بیشتر مبالغه کردیم و لفاظیهاى شاعران و توجیهات صوفیانه، در ستایش او به‏کار
بردیم، «شیعى»تریم، درصورتى که، تشیع، یعنى «شیعه على» بودن، یک مسأله
ذهنى و یک مبحث کلامى نیست، بلکه یک «واقعیت عملى» است. زیرا «تشیع»
به‏معنى «پیروى کردن» است و این یک «فعل» است، «عمل» است، «حرکت عینى
جهت‏دار و مشخص» است، نه یک «احساس»، نه یک «اقرار» و نه یک «ذهنیت کلامى
یا عاطفى».

ما «تشیع على» را با «تملق على» عوضى گرفته‏ایم و این است که شب و روز مدح و
منقبت على مى‏گوییم و على به دادمان نمى‏رسد و عشقمان به على، به دردمان
نمى‏خورد، چراکه عملاً تشیع را طورى فهمیده‏ایم که گویى «على است که به ما
محتاج است» نه «ما به على»! و چنین عمل مى‏کنیم که گویى اوست که از ما انتظار
دارد به او رأى بدهیم، از او تعریف کنیم، برایش ابراز احساسات نماییم، هورا بکشیم،
گریه‏زارى کنیم، با او همدردى کنیم، کرامات، معجزات و درجاتش را در آسمان، در
پیشگاه خدا، در چشم فرشتگان و در میان موجودات جن و پرى شب و روز واگو کنیم
و تکرار کنیم که مثلاً روزى اهل آسمان را على مى‏دهد و زمین و آسمان را على
مى‏چرخاند و در معراج، پیغمبر هرجا که مى‏رسید، على را قبلاً آنجا حاضر مى‏یافت و
از این قبیل «تجلیل»ها، که گویا على را راضى مى‏کند و از این‏گونه مدح و ثناگویانش
خوشش مى‏آید و در عوض، شفاعت خود را به‏عنوان «صله»، به مداحانش ارزانى
مى‏کند!

درصورتى که تشیع، على را، به‏عنوان یک «امام زنده»، پیش روى «پیروان»
خویش معرفى مى‏کند و «پیرو»، مدیحه‏سرا نیست، انسانى است جستجوگر و مسئول
و مرد راه که هدفى دارد و مى‏خواهد خود را «بسازد و دیگران را برساند» و بنابراین
مى‏کوشد تا راه و چاره پیدا کند و درنتیجه، به یک «نمونه متعال» و یک «پیشاهنگ
راه» محتاج است و بنابراین به امام محتاج است، یعنى به «على» محتاج است و شیعه،
نجات را نه به‏عنوان صله «مدح على»، که به‏خاطر گام زدن در «راه على» به دست
مى‏آورد.

همان‏طورى که در بسیارى از نوشته‏ها و از جمله، در آخر کتاب «على: مکتب،
وحدت، عدالت» به این مطلب اشاره کرده‏ام، براى فهمیدن این سه جبهه، ابتدا باید
این نکته را در ذهن مجسم کرد که در زندگى على، سه شعار وجود دارد. بدین معنى
که تمام زندگى على، از سه فصل تشکیل شده است: بیست‏وسه سال با پیغمبر بود و
جهاد مى‏کرد، بیست‏وپنج سال در دوره خلافت ابوبکر و عمر و عثمان بود و حقش
غصب شد و خودش خانه‏نشین گردید و بى‏هیچگونه مسئولیت سیاسى و اجتماعى،
سکوت کرد و تحمل، نزدیک پنج سال هم رهبرى کرد و در همین دوره حکومت بود
که به‏خاطر «عدالت»، انقلاب کرد!

آن بیست و سه سالى که با پیغمبر بود، از آغاز، گام‏به گام او، براى «دعوت» مبارزه
مى‏کرد: دعوت به یک ایمان، به یک ایدئولوژى، و به یک مکتب، کوشش در راه
گسترش فکر و بنیاد یک نظام و پیروزى انقلاب اعتقادى ـ سیاسى ـ اجتماعى.

بیست‏وپنج سال بعد را در برابر جبهه‏هاى داخلى سکوت کرد براى حفظ وحدت
صفهاى داخلى در برابر دشمن مشترک خارجى براى حفظ انقلاب.[3]

* نسل جدید:

یعنى سکوت در برخى زمانها مى‏تواند یک حرکت انقلاب و سازنده باشد؟

دکتر: من معتقدم که اسلام ماندن خودش را کمتر مدیون شمشیر على و جهاد اوست
و بیشتر مدیون سکوت او و تحمل اوست و شمشیر او در کار خلق قدرت اسلام (بود)،
اما سکوت او در کار ماندن اسلام بزرگترین نقش را داشته است. او بنیانگذار حفظ
اختلافات اعتقادى خودمان است در برابر مخالف داخلى، و وحدت خودمان و
نیروهاى اجتماعى خودمان است در برابر دشمن خارجى.

تشیع على، نه تشیع تفرقه است که تشیع وحدت است و نه هم یک تشیع
غیرعلمى بى‏منطق سازشکارانه، که بشود به‏خاطر مصالح سیاسى یا مصالح
اجتماعى، مبانى عقلى و فکرى را به‏کلى نادیده گرفت.

متأسفانه امروز مى‏بینیم، همان‏طور که جناب آقاى بلاغى راجع به صهیونیسم
گفتند، از وقتى اینجا ـ ارشاد ـ نداى مخالفت با صهیونیسم و جنایات او علیه
مسلمین، مطرح شد، بعد، از همه طرف تیرهاى اتهام به طرفش سرازیر شد، از وقتى
(هم که) مسئله وحدت بین مسلمین ـ نه وحدت بین «تشیع» و «سنى» ـ در برابر
صهیونیسم و در برابر استعمار از طرف همین منى که بیش از هر کسى درباره مبانى
تشیع صحبت کردم و نوشتم، مطرح شد، به یک شدتى حساسیت نشان داده شد که
براى من باورکردنى نبود.

یک چیز را در اسلام‏شناسى نبخشیدند! (این)، چه جرمى است؟ پیغمبر در
مرض مرگش افتاده (ببینیم مسائل به کجاها سرباز مى‏کند، مسائل ظاهرا مذهبى
است، ظاهرا علمى است و ظاهرا انتقاد است)؛ یک کمى حالش بهتر مى‏شود؛ ظهر
شده؛ چند روزى است نتوانسته به نماز برود و ابوبکر مثل روزهاى پیش، مثل
روزهاى بعد ـ آخر یک روز که نبوده ـ نماز مى‏خوانده؛ پرده را بالا مى‏زند، و از اینکه
ـ جمله این است، درست دقت کنید که این همه حساسیت و عصبانیت و شدت
فحش براى چیست که یک مسلمان این همه باید از وحدت مسلمانها وحشت کند؟ ـ
یک بار دیگر باز مسجد را و مردم را مى‏بیند ـ این یکى ـ و نیز از اینکه مى‏بیند
مسلمانان بدون حضور او هم وحدت و شکوه خود را حفظ کرده‏اند، لبخند شادى بر
لب دارد، این است جرم! جرم پیغمبر یعنى این! چرا؟ براى اینکه در آنجا همه
مسلمانها داشتند با ابوبکر نماز مى‏خواندند. بسیار خوب، نماز ابوبکر باطل، اما نگفتم
که چون ابوبکر نماز مى‏خوانده خوشحال است؛ مى‏گویم به‏خاطر اینکه مى‏بیند بعد از
او و بدون حضور او مسلمانان شکوه و وحدت خود را حفظ کرده‏اند شاد است.
«وحدت»! «وحدت»! این درست به قلبش مى‏خورد؛ براى اینکه این گروهها باید
تکه‏تکه باشند تا هم استعمار بتواند لقمه لقمه بخورد و هم «این» بتواند بر آنها مسلط
باشد.

وقتى که این یک ده کوچکى است، این آقا کدخداست، (ولى) وقتى اینجا شهر
شد، «این» مى‏شود هیچى! «این» دوست دارد مسلمانها براى پیش‏نمازى به جان هم
مى‏افتادند؛ یعنى پیغمبر تا پرده را بالا مى‏کرد، مى‏دید که هجده تا پیشنماز هرکدام
یک گوشه‏اى را گرفته‏اند و هفت هشت ده نفر هم دور و برشان هستند و مکبرها هم
قر و قاطى شده! این جورى خوب بود! آن وقت پیغمبر خوشحال مى‏شد!

بله که حقه و فریب در کار بود ـ در همین کتاب نوشتم ـ که پیغمبر مى‏خواست
على را به نماز بفرستد، بعد آن دو نفر با هم حضور پیدا کردند و سه نفرى ایستادند که
چه مى‏گویى؟ و پیغمبر تصمیم نگرفت. بعد ابوبکر که به نماز ایستاد، این با سیاست
قبلى و جبهه‏بندى و دست داشتن عایشه اندر کار بود تا حق على در آنجا ضایع بشود
و کنار رود و اصولاً مطرح نباشد.

اینها را قبول دارم و درست است؛ همان جا هم مطرح شده است. اما على
بزرگترین درس را اینجا مى‏دهد که من این حقه‏بازى را، این کلک را، این تجاوز به
حق خودم را و این سیاست فرصت‏طلبى را در برابر مخالف، تحمل مى‏کنم و براى
پیش‏نمازى در مسجد به جان حریفم نمى‏افتم، و این رندى متجاوز غاصبانه را
به‏خاطر حفظ وحدت مسلمین، (نه‏تنها) در مسجد ـ که سمبل وحدت است ـ (بلکه)
در جامعه و در زمین (تحمل مى‏کنم) و از حق خودم چشم مى‏پوشم و خشم خودم را
فرو مى‏خورم.

على اگر آنجا مى‏آمد و یک گوشه دیگر مى‏ایستاد و باز ابوذر و بلال و صهیب و... را
دور خودش جمع مى‏کرد، و یک مکبر دیگر و یکى دیگر و یکى دیگر (هم‏چنین
مى‏کرد)، این منظره‏اى بود که هم مسلمین محکوم بودند و نشانه عدم رشدشان بود و
(هم) نشانه اینکه خودپرستى و خودخواهى و منافع صنفى‏شان ترجیح داده مى‏شود
بر منافع عمومى و بر فکر و بر هدف. و همین جا على نشان مى‏دهد که از حق خودش
در برابر تجاوزکار داخلى به‏کلى صرف نظر مى‏کند تا با این حریف متجاوز داخلى در
برابر دشمن ریشه‏برانداز خارجى، وحدت را حفظ کند.

(بنابراین) «على مظهر وحدت» است؛ مظهر کدام وحدت؟ وحدتى که با تحمل
همه رنج و با همه شکنجه و دیدن همه رندیها و نامردمیها و خیانت نزدیکان و
دوستان و همرزمان سابق، (حفظ) مى‏کند. حتى عثمان کار را به جایى مى‏رساند که
«مروان» ـ که پیغمبر تبعیدش کرده بود ـ حالا نخست‏وزیرش شده! بعد ابوذر را او
تبعید مى‏کند و بعد على از ابوذر ـ نه او را پشتیبانى کرده، و نه (براى او) شمشیر
کشیده ـ بدرقه مى‏کند؛ مروان مى‏آید جلوى على را مى‏گیرد که امیرالمؤمنین از
بدرقه ابوذر منع کرده است! (با این وجود) همه اینها را، همه این پریشانیها و سختیها
را، تحمل مى‏کند. چرا بیست‏وپنج سال (سکوت)؟ براى اینکه این قدرت بماند ولو در
داخل، این همه فجایع و این همه حق‏کشى و این همه رندى و فرصت‏طلبى و از
طرف یاران نزدیک (باشد)!

این درسها همیشه هست، و هر کس و هر نهضتى و هر فکرى گرفتار چنین
خصومتهاست.


از طرف دیگر علیرغم همه این تحمل بزرگ و این همکارى در بسیارى موارد و
ملایمت در برابر غاصب و مخالف خودش، در برابر اصول اعتقادى خودش ـ که تشیع
یعنى همان اصول ـ و اصول اعتراضى و انتقادى خودش ـ که تشیع یعنى همان
اصول ـ چنان مستحکم و وفادار مى‏ماند که به هر قیمتى یک لحظه حاضر نیست از
آن صرف‏نظر کند.

این است که «على بنیانگذار وحدت» است، و بیش از هر کسى در این راه فداکارى
و سختى کشیده است. بنیانگذار وحدت براساس این شعار است: «وحدت میان تشیع
و تسنن ممکن نیست، میان شیعه و سنى واجب است در برابر دشمن».[4]

* نسل جدید:

امام مى‏فرماید: خار در چشم و استخوان در گلو بودم...

دکتر: بله! حضرت على در دوره رسالت پیغمبر جمعا 23 سال با او بوده است، که 13
سال آن در مکه در راه فردسازى و براى تشکیل یک گروه آگاه و مسئول و
تغییردهنده نظام اجتماعى، و 10 سال در مدینه در جهاد با دشمن خارجى و در
مسیر ساخت یک جامعه (گذشته است). اولین کسى است که دعوت پیغمبر را آرى
گفت و تا لحظه‏اى که زندگى پیغمبر تمام مى‏شود و در دامن او جان مى‏دهد، با
اوست.

بعد از آن در مدت 25 سال، (از سال 11) تا سال 35 هجرى، که عثمان مى‏میرد،
على، مردى که باید رسالت پیغمبر را بدون وقفه و انقطاع ادامه مى‏داد، خانه‏نشین
است، (در حالى که) اگر پس از مرگ پیغمبر او زمام مردم را به دست مى‏گرفت، به
اعتراف خود عمر، این شتر را ـ شتر خلافت و زمامدارى و حکومت را ـ بر راه درستش
مى‏راند، و به‏جاى اینکه 25 سال در ینبع چاه بکند، نخل بکارد و کشاورزى کند،
قضاوت، مبارزه و رهبرى مى‏کرد؛ و با 5 سال حکومتش، (جمعا) 30 سال بعد از
پیغمبر رهبرى مداوم و پیوسته در دست على مى‏بود (و شاید بعد به آن شکل
زندگیش تمام نمى‏شد). (در این صورت) سرنوشت اسلام طور دیگرى بود و امروز
اسلام دیگرى داشتیم و مسلمین دیگرى، و به‏جاى مجموعه‏اى از فتوحات،
لشکرکشیها و غارتها، در شرق و غرب، به‏وسیله کسانى که هنوز خودشان به آموزش
درسهاى اولیه اسلام نیازمند بودند، اما شمشیر مسلمان کردن و رهبرى کردن همه
بشریت را بر روى مردم شرق و غرب کشیدند، نهضتهاى انسان‏ساز و اسلام فاتح
داشتیم، نه شمشیرهاى فاتح، و اسلام در قلبها و اندیشه‏ها، همچون آتشى که در
هیزم خشک بیفتد، رشد مى‏کرد. ولى به هر حال سرنوشت عوض شد و بعد به‏صورتى
درآمد که سرنوشت تشیع او را هم عوض کردند.

(بنابراین) 23 سال همگامى او با پیغمبر در جهاد گذشته؛ شعار این 23 سال
ایمان و مکتب بوده و یک مبارزه فکرى براى توسعه یک ایدئولوژى، یک ایمان و یک
عقیده الهى، و براى ایجاد یک کانون قدرت اعتقادى، یعنى تحقق رسالت اجتماعى و
همچنین رسالت معنوى و پیامبرانه پیغمبر اسلام. على از آغاز تا انجام حیات پیغمبر
ـ در دوره بعثتش ـ، پیشتاز جبهه مجاهدان در 13 سال مکه و ـ به‏خصوص ـ 10 سال
مدینه است. در اینجا 23 سال جهاد براى مکتب است.

بعد 25 سال تحمل، سکوت و دیدن زشت‏ترین تجاوزها، بدترین منظره‏ها و
رنج‏آورترین رنجها، بدیها و زشتیها، در متن اسلام، در قلب اسلام، در مدینه پیغمبر و
به‏نام خود پیغمبر: این دنیا و این آسمان مى‏دیده که على ریسمان چند شتر را در
ینبع به دست دارد و آنجا چاه و قنات مى‏کند و نخل مى‏کارد و با دستهاى خودش
زمین را شخم مى‏زند و مى‏کند؛ و در همین حال، کعب الاحبار بر مسند قضاوت اسلام
نشسته است، و مروان‏ها بر مسند قدرت اجرا و عثمان‏ها و  سعدبن‏ابى وقاص‏ها و
خالدبن ولیدها، پا جاى پاى پیغمبر! ما رسالت بزرگ على و بزرگتر از هر شهادت و هر
جهادى و بزرگتر از شمشیرهایى که در بدر و احد و خندق و حنین زد، تیغهایى است
که اینجا خورده و به‏خاطر حفظ اسلام دم برنیاورده؛ به قول خودش، «خار در چشم و
استخوان در حلقوم»، 25 سال ساکت ماند، تا اسلام بماند؛ همچون کودکى که میان
مادرش و زنى مدعى و متجاوز مطرح شده، و مادر مى‏بیند که اگر به کشمکش و جنگ
بپردازد، این بچه ـ که این زن بیگانه در آغوش گرفته و مدعى است که مال اوست ـ
آسیب مى‏خورد، و هرگز چنین سرنوشتى این مادر دروغین را وادار نمى‏کند که
صرف‏نظر کند و تا همه جایش حاضر است؛ در این حالت مادر است که از کشمکش
صرف‏نظر مى‏کند، از مادریش صرف‏نظر مى‏کند تا کودک بماند، ولو در آغوش دیگرى!

(بعد) 5 سال حکومت او بعد از عثمان است؛ برخلاف 23 سال اول، که فقط یک
جهاد فکرى (و اجتماعى) براى اشاعه اسلام و مکتب بود و (برخلاف) 25 سال تحمل
و نشان دادن عالیترین رشد اجتماعى و نفى خود و (نفى) حق خود و خاندان خود
(حق مسلم مطلق است)، براى وحدت و به‏خاطر حفظ این طفل نوزادى که
سرپرستیش را از دست داده، در این 5 سالى که حکومت به دست على افتاده، جهاد
در صحنه‏هاى مختلف فقط براى استقرار عدالت است. و عجیب است که این 5 سال
حکومت خیلى قابل مطالعه است، و متأسفانه از آن کم سخن گفته شده است.

غالب رهبران جهان دو دوره دارند: یکى دوره انقلابى، که در برابر قدرت حاکم
مبارزه مى‏کنند و مى‏جنگند و بینش و برداشت و رفتار انقلابى دارند، و دیگرى
دوره‏اى که روى کار مى‏آیند، که برعکس، گرایش کم یا بیش محافظه‏کارانه مى‏یابند و
به‏قول خودشان دوره زندگى آرام و دوره مصلحت‏اندیشیهاى ملى و قومى پیش
مى‏آید. برعکس، على در موقعى که زمام حکومت را به دست ندارد و خلفاى
غصب‏کننده حق او روى کارند و حتى تیپى مثل عثمان دیگر همه ارزشها و همه
روابط و ضوابط اسلامى را حتى در ظاهر حفظ نمى‏کند، در این دوره على ـ از نظر
مسئولیت اجتماعى ـ یک فرد است و مقام غیررسمى است، و قدرت دست دیگران
است، و او رهبر اقلیت است، در اینجا مبارزه انقلابى ندارد و به‏خاطر وحدت تحمل
مى‏کند؛ و برعکس، از وقتى که روى کار مى‏آید و حکومت را به دست مى‏گیرد و
خودش زمامدار رسمى جامعه مى‏شود، دوره انقلابى آغاز مى‏شود و دست به انقلاب
مى‏زند. و شاید اولین انسانى است در تاریخ بشر که هنگامى که قدرت دستش نیست،
به‏خاطر حفظ قدرت جامعه و این ایمان و عقیده در برابر دشمن خارجى ساکت
است، و وقتى که حکومت به دستش مى‏آید و بر اوضاع مسلط مى‏شود، انقلابى
مى‏شود. این است که 5 سال دوره انقلابى در زندگى على، دوره حکومتش است. این
غیر از حرف جرج جرداق است. جرداق مى‏گوید که «همه رهبران عالم، (قبل از روى
کار آمدن) رهبران بزرگ و مترقى و انقلابى بودند و وقتى که روى کار مى‏آمدند
محافظه‏کار مى‏شدند، برخلاف على که هم در دوره‏اى که حکومت دستش نبود
انقلابى بود و هم وقتى که حکومت دستش آمد انقلابى ماند». این حرف درستى
است، اما با آنچه من مى‏گویم کمى اختلاف دارد، و آن این است که وقتى که زمام
دستش نیست، به‏خاطر حفظ قدرت، انقلاب نمى‏کند و تحمل مى‏کند؛ انقلابى بودن
و انقلاب کردن را از وقتى آغاز مى‏کند که رسما حاکم است و قدرت در دستش است.
این است که 5 سال دوره انقلاب در زندگى على، به‏عنوان یک رهبر، دوره پیش از
رسیدنش به حکومت نیست، (بلکه) دوره حکومتش است، و آغاز دوران انقلابى در
زندگى او، از نظر اجتماعى، آغاز روى کار آمدنش، از نظر سیاسى، است.

بنابراین زندگى على تقسیم مى‏شود به سه فصل: 23 سال جهاد براى مکتب، 25
سال تحمل براى وحدت و 5 سال انقلاب براى عدالت.[5]

 



[1]. همان، صص 48 ـ 50.

 

[2]. البته، در چنین تعبیرى، امام تنها به این معنى است و نمى‏خواهم بگویم که همه جا، امام تنها به این معنى است، چه، در تعبیرى دیگر، امام به معنى رهبر عملى و عینى یک «امت» نیز هست، یعنى یک نوع زمامدارى که «جامعه اعتقادى» امت را به‏سوى تحقق هدفهایى که مکتب اعتقادى آن ـ که فلسفه تشکیل امت است ـ تعیین کرده، هدایت عملى مى‏کند و رسالت «امت‏سازى» پیامبر را پس از پیامبر ادامه مى‏دهد (وصایت). در این معنى، امام «زمامدار» است و این محدود به دوره حیات اوست و در معنى مطلق آنها «نمونه ایده‏آل و تجسم انسانى مکتب» است، همچون خود مکتب همیشگى است. در اینجا «امام» همان «کتاب» است در شکل یک موجود انسانى رجوع کنید به «امت و امامت».

 

[3]. همان، صص 173 ـ 175.

 

[4]. همان، صص 147 ـ 149.

 

[5]. همان، صص 58 ـ 61.

 

احمد جهان بزرگی
احمدجهان‌بزرگی_ متولد 1334 در شیراز هستم. تاکنون تالیفات متعددی را در زمینه اندیشه‌های سیاسی در اسلام، و هم‌چنین حکومت دینی به رشته تحریر درآورده ام. معرفی: سوابق تحصیلی: کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه تهران_ کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه شهید بهشتی_ دانشوری علوم سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس_ دکترای علوم سیاسی گرایش جامعه شناسی سیاسی از دانشگاه تهران_ تحصیلات حوزوی در سطح خارج فقه و اصول فعالیت‌های اجرایی: مدیر گروه علوم سیاسی (شورای نقد کتب دانشگاهی) پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی_ مدیر گروه علوم سیاسی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی_ مدرس سطح دو حوزه علمیه عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی_ فعالیت های آموزشی : تدریس دروس علوم سیاسی و معارف اسلامی در دانشگاه های تهران تدریس دروس اصول فقه و مظفر در حوزه های علمیه تدریس دروس ریشه های انقلاب اسلامی، اندیشه سیاسی در اسلام، فقه سیاسی، نظام سیاسی و دولت در اسلام، روش تحقیق در علوم سیاسی، مبانی سیاست، روش تحلیل سیاسی و متدلوژی تفسیر سیاسی_ کتابها: اصول سیاست و حکومت/ پیشینه تاریخی نظریه ولایت‌فقیه/ اندیشه سیاسی امام خمینی/ درآمدی بر نظریه دولت در اسلام/ متدولوژی تفسیر سیاسی/ آزادی سیاسی/ درآمدی بر تحول دولت در اسلام/ اصول تحلیل و بررسی/ روش پردازش داده‌ها/ مقالات: پیشینه تاریخی ولایت فقیه / قبسات// نخبگان در جامعه اسلامی (مجموعه مقالات) / راه انقلاب// جستاری در استراتژی برخورد آمریکا با ایران (مجموعه مقالات) / جرعه جاری// نظام سیاسی و دولت در اندیشه امام خمینی / نشریه دانشگاه اسلامی// انقلاب عدالتخواهی در دو اندیشمند معاصر آن / نشریه دانشگاه اسلامی// شیخ فضل اله نوری و میرزای نائینی تضاد یا سوء تفاهم / نشریه قبسات// سیری در اصول کلی اندیشه ائمه مکتب هدایت (مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// اصول اندیشه سیاسی در اسلام و مغرب /(مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// مدخلی بر مبانی علم سیاست (مجموعه مقالات) / تأملات سیاسی// ( برای دیدن کلیه مطالب لطفا به آرشیو مطالب مراجعه نمائید )
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :