لیبرالیسم -1

در زمان ماکیاولی جنبش خواهان حکومت محدود، هم در کلیسا و هم در دولت که در دوره شوراگرائی چنان پیشرفت شگرفی بوجود آورد، به کل نا پدید شده و جای خود را به هواداری از پادشاهی مقتدرانه داده بود. استقرار نظام پادشاهی تقریباً همه نظامهای آریستوکراتیک قاره اروپا را نابود می کرد. در این زمان دولتهای بزرگ اروپا در سرزمینهای خود پادشاهان مقتدری تشکیل و سازمان داده بودند: هنری هفتم در انگلستان، لوئی یازدهم، شارل هشتم و لوئی دوازدهم در فرانسه و فردیناند در اسپانیا- این پادشاهی های مقتدر توانسته بودند قدرت سیاسی تشکلهای آریستوکراتیک فئودالی را به کل نابود کنند. اما ایتالیا هنوز تکان نمی خورد، و هیچ پیشرفتی نداشت. ایتالیا خانه ای بود که در درون تقسیم شده بود. ماکیاولی از این وضع کشورش نا راضی بود و کلیسا را دراین امر مقصرمی دانست و می گفت: " ... کلیسا کشور ما را هنوز در حال تجزیه نگاه داشته و مسلماً هیچ کشوری نمی تواند هرگز به مرحله وحدت برسد و شاد باشد مگر آنکه کاملاً مطیع یک حکومت شود خواه آن حکومت جمهوری باشد یا پادشاهی، چنانچه در فرانسه و اسپانیا دیده می شود، و تنها سبب و علتی که ایتالیا چنین وضعی نیافته و تابع یک حکومت جمهوری یا پادشاهی نیست کلیسا است. "

در اثرهمین اعتقادات بود که حکومتها را به دو دسته تقسیم می کرد: " تمام حکومتها و دولتهائی که تاکنون برانسان فرمانروائی کرده اند یا می کنند ازدو حال خارج نبوده اند (و نیستند) : یا جمهوری بوده اند (وهستند) و یا سلطنتی. ...". ماکیاول تا زمانی که پست ومقام دولتی داشت طرفدار حکومت سلطنتی مطلقه و نامحدود بود. به همین خاطر در مورد عالی بودن حکومت پادشاهی و مذمت حکومت جمهوری می گفت:

 " نوشته های کسانی که درباره نهادهای مدنی  قلمفرسائی کرده اند کلاً به ما نشان می دهد (و تاریخ جهان پر از شواهدی است در تأیید نظر آنها) که هر کسی که خیال تأسیس دولت را داشته باشد و بخواهد قوانینی برای اداره امور بشر وضع کند باید اقدامات اساسی خود را با این فرض شروع کند که:" تمام مردم با الفطره بد هستند "  و هر وقت که فرصتی به دستشان آید برای نشان دادن فطرت شرور خود آماده اند...".

" ... چگونه می توان حکومت آزاد را در میان یک قوم فاسد حفظ کرد یا اینکه به چه وسیله ای می توان چنین حکومتی را در میان قومی که تجربه قبلی از آن نداشته اند روی کار آورد.... اگر بنا باشد که آزادی در میان چنین مردمی استقرار یابد یا اینکه حفظ شود در آن صورت چاره ای جز این نیست که حکومت آنها به شکل سلطنتی تنزل یابد و از این فکر صرفنظر شود که نظام جمهوری برایشان عملی است...".

سپس او پادشاهان را ترغیب به مکرونیرنگ و دوروئی نسبت به مردم می کند و می گوید:

"... رویهم رفته بهتر است مردم از شهریار خود بترسند تا اینکه اورا دست داشته باشند و دلیل حرف من این است که اکثریت مردم دنیا حق ناشناس، لافزن و رجزخوان هستند. احساسات حقیقی خود را غالباً پوشیده می دارند.... در آنجا که مردم حق ناشناس اند هرآن و هر لحظه که منافعشان اقتضا کرد حاضر اند تعهدات خود را ندیده بگیرند اما ترس نافذه عمیقتری دارد و مردم تعهدات خود را در قبال یک فرمانروای سنگدل به این زودی و آسانی فراموش نمی کنند. مع الوصف یک شهریار عاقل در همان حالی که رفتارش چنان باید باشد که مردم از او بترسند نباید رعب و وحشتی را که در دل اتباع کشور ایجاد کرده بحدی برساند که مورد نفرت آنها قرار گیرد.

... همگان بر این نکته واقفند که صفاتی مانند وفاداری، حفظ حرمت قول، درستی رفتاردنیالودگی به نیرنگ چقدر در شهریار پسندیده است اما از آن طرف، با توجه به حوادثی که در عصر ما اتفاق خود به چشم می بینیم که شهریارانی که زیاد پایبند حفظ قولخود نبوده اند ولی در مقابل رموز غلبه بر دیگران را به کمک حیله و نیرنگ خوب می دانسته اند، کارهای بزرگ انجام داده اند و وضعشان در آخر کار خیلی بهتر از آن کسانی بوده است که در معامله با دیگران صداقت و درستی به خرج داده اند ... بر شهریار واجب است که حیله گری روباه را (برای رفع گزند) با صولت شیر(برای نشان دادن قدرت) توأم سازد... یک شهریار دور اندیش هرگز نمیتواند و نباید خود را پایبند حفظ قولی که داده است بشمارد و در رعایت آن قول موقعی که برایش مسلم شده است که « فایده قول شکنی بیشتر است» اصرار ورزد... به واقع لازم است که شهریار این از طبیعت خود را که رو به مفستی است با کمال دقت، و در نقابی دنیا پسند، از افکار مخفی سازد. و ایفای این نقش آنچنان هم که درباره امر بنظر می رسد سنگین و دشوار نیست زیرا اکثریت مردم جهان چنان ساده دل و خوش باورند و چنان در فکر نیازهای فوری خود هستند که هر فرد حیله گری که جداً خیال فریب دادن آنها را داشته باشد هرگز از پیداکردن ساده لوحانی که حاضر به فریب خوردن هستند مأیوس نخواهد شد...".

اواما، زمانی که ازپست وسمتهایش برکنار وتبعید می شود ناگهان به یاد " مردم " و " خلق " می افتد وحکومت جمهوری مبتنی بر" لیبرتی " و " آزادی" را از همه حکومتها برتر می داند وجمله معروف " صدای خلق صدای خدا است " را صادر می نماید.

 او می گوید:

 "...توده مردم از پادشاهان دوراندیش تر، کاراندیش تر و در مقصد خود پا برجاترند و قضاوتشان نیز از آن شهر یاران بهتر است و بی دلیل نبوده است که گفته اند «صدای خلق صدای خداست» ... در انتخاب فرمانروایان و مجریان قانون، همه مان به چشم می بینیم که کسانی که با تشخیص مردم انتخاب می شوند به مراتب بهتر از برگزیدگان سلاطین هستند وهیچ قومی را (به حیات اجتماع) نمی توان وادار کرد که شخصی را که دارای خصائل بد و عادات فاسد است برای تصدی منصبی والا برگزینند در حالی که در انتصاب مردمان به اینگونه سنتها رأی شهر یاران را به هزاران وسیله می توان دزدید، خرید، یا تحت نفوذ قرار داد... به علاوه این را نیز به چشم می بینیم که شهرهایی که زمام حکومت در آن به دست مردم است در کمترین مدت به حد اعلای ترقی می رسند و میزان ترقی شان خیلی بیشتر از آن شهرهائی است که تحت حکومت شهریاران قراردارند و این وضعی بود که در روم اتفاق افتاد (جمهوری روم وسپس امپراطوری ژولیوس سزار) ... مردم در مقایسه با شهریار، کمتر به تندرویها و ارتکاب اعمال خلاف دچار می گردند و نیز خطاهای مردم به اندازه خطاهای شهریار حائز اهمیت نیست و بنابراین به نحو سهلتری چاره پذیر است.

 

این نوع موضع گیری واعتقاد باعث پی ریزی اندیشه ای در خصوص عقلانیت عرفی یا عقلانیت ابزاری در میان غربیان گردید

 

 

ادامه دارد.......

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید