لیبرالیسم - 3

پیشینه -3

اما مهمترین و معروفترین " پیامبر" این دین جدید ساخته دست بشر کسی نبود جز "جان لاک" (1704- 1632 ) فیلسوف انگلیسی که روش زندگی برای حداقل سه قرن غربیها را فراهم آورد. زیرا از آن پس قانون اساسی بسیاری از کشورهای غربی به ویژه آمریکا (1782) تحت تأثیر اندیشه های وی شکل گرفت.

هابز 44 ساله بود که لاک بدنیا آمد و 47 ساله بود که هابز مرد- پدرش حقوقدان و کارمند دادگاههای صلح بود. خانواده لاک پیوریتن اصیلی بودند که در جنگ داخلی جانب نیروهای پارلمان را گرفتند. پدر لاک در ارتش کرامول ( که جمهوری خواه بود) فرمانده سواره نظام بود. لاک در 19 سالگی دانشجوی کلیسای مسیح در آکسفورد شد. اما بیشتر رشته پزشکی را دنبال کرد تا مسائل الهیات. وی پزشک یکی از لردهای انگلستان شد که هوادار سلطنت بود. او در1683 به هلند رفت. در همین سالها رویدادهائی در انگلستان گذشت که انقلاب آن کشور را نزدیکتر می کرد. مردم انگلستان مایل بودند از پادشاه خلاص شوند از هلندیها کمک گرفتند و با طرح انقلاب بدون خونریزی در 1688 به پیروزی رسیدند. بدین ترتیب پروتستانتیزم و لیبرالیسم بر کاتولیسم و حکومت مطلقه پیروز شد. از آن پس لاک کتابهایش را منتشر کرد. او مدتی وزارت تجارت را بر عهده داشت، اما دوام نیاورد. مهمترین اثر او دو رساله در باب حکومت است.

رساله اول او در مورد «اصول و بنیاد نادرست سررابرت فیلمر و نظریه پدرسالار یا قدرت طبیعی پادشاهان» نوشته شد و رساله دوم مقاله ای درباره منشأ واقعی گستره و هدف حکومت مدنی است. لاک را پدر «دمکراسی لیبرال» و پیام آور انقلاب 1782 آمریکا می دانند.

لاک در آن دوره همه همت خود را بر " قانون گرائی " ، " آزادی "، " قانون مبتنی بر عقل جمعی "- که بعدها به " عقلانیت عرفی " و یا " عقلانیت ابزاری " شهرت یافت - و " تساهل مذهبی " – که بعدها به " پلورالیسم مذهبی " معروف شد- گذاشت و ساختن بقیه ابعاد لیبرالیسم مانند " نسبیت اخلاق "، " معیار اخلاق " و " محوریت سود" در روابط اقتصادی را بر عهده دیگران قرار داد تا اصول عقاید این دین جدید را تکمیل نمایند.

او معتقد بود، قانون که ما را از (سقوط در) باتلاقها و پرتگاهها حفظ می کند، شایسته نیست که آن را قید و محدویت بخوانیم. بنابراین هر اندازه هم که اندیشه افراد دراین باره به خطا رود، غایت قانون، از بین بردن یا تحدید آزادی نیست بلکه محافظت و توسعه آن است. زیرا در دولتهائی که افراد آن قادر به داشتن قانون هستند اگر قانون وجود نداشته باشد آزادی هم وجود نخواهد داشت چرا که آزادی به معنای رها بودن از قید و تجاوز دیگران است و در جائی که قانون نباشد این رهائی موجود نخواهد بود؛ ولی آزادی، بر خلاف آنچه شنیده ایم، آن نیست که افراد هر آنچه می خواهند انجام دهند... بلکه آزادی آنست که فرد تا جائی که قوانین متبوعه اجازه می دهد در آنچه می خواهد با شخص خود، کار خود و مستملکات خود و تمامی دارائی خود بکند. آزاد باشد و زیر فرمان اراده خودسرانه فرد دیگری نباشد، بلکه آزادانه به دنبال حق راهی که می خواهد برود.

لاک بر خلاف اسلاف خود یعنی " آگوستین " و" آکوئیناس " که مبنای قانون را خدا یا برداشت علمای مسیحی از گفته های کتاب مقدس می دانستند، معتقد بود که مبنای قانون فقط جامعه و توده مردم می باشد. او می گوید: "... تنها و تنها وقتی اجتماع سیاسی به وجود می آید که همه اعضای آن از حق طبیعی خود گذشته آن را به دست جامعه بسپارند و در هر حالت و وضعی بتوانند برای احقاق حق خود به قانونی که آن جامعه وضع می کند توسل جویند و بدین ترتیب کار قضاوتهای شخصی افراد پایان می پذیرد و جامعه خود داور اصلی اعمال مردم خواهد شد... ". و ادامه می دهد:

"...هنگامی که عده ای از افراد آدمی به موجب رضایت همه افراد تشکیل یک جامعه دهند، جامعه آنان به صورت یک تن در می آید و همچون یک تن قدرت حرکت به سوی عمل می یابد و این جامعه تنها زمانی بصورت چنین تنی در می آید که ارده و تصمیم اکثرت افراد بر آن حاکم شود. زیرا تنها چیزی که جامعه را به عمل و حرکت وا می دارد رضایت افراد آنست...

بنابراین کسانی که از وضع طبیعی خارج می شوند و جامعه ای تشکیل می دهند باید بدانند که از هر حقی که برای غایات اجتماع ضروری باشد باید بگذرند و آن را بدست اکثریت جامعه بسپارند مگر قبلاً بر سر میزانی که از اکثریت افراد بیشتر باشد آشکارا توافق کرده باشند..."

البته لاک برای اجرای قانون بر وجود قوه ای که قانون را اجرا نماید و جدا از قوه قانونگذاری باشد تاکید می کند.

لاک در خصوص تساهل مذهبی نیز می گوید: " ...اگر مردم برای اجرای مراسم دینی بر گرد هم آیند و بخواهند گوساله ای قربانی کنند به گمان من نباید به وسیله قانون آنان را از این کار منع کرد... تنها وظیفه ای که فرمانروا در این زمینه دارد آنست که متوجه باشد که به اجتماع خسارتی وارد نیاید و از آن کار به هیچکس چه از لحاظ جانی و چه از لحاظ مالی گزندی نرسد...".

 

بر این اساس جان لاک را می توان پایه گذار اصل" تساهل مذهبی " که بعدها به " پلورالیسم مذهبی " معروف شد دانست.

البته باید توجه داشت که این پلورالیسم با " پلورالیسم دینی " متفاوت است. زیرا سازندگان " دین لیبرالیسم " به هیچ وجه به پلورالیسم دینی اعتقادی ندارند و می گویند در دنیا فقط یک دین باید وجود داشته باشد و آن دین لیبرالیسم است. و درست به همین خاطر است که فوکویاما نویسنده آمریکائی طی مطلبی نوشت " لیبرالیسم، پایان تاریخ ".

لاک همانند سلف خود توماس هابز جهت جلوگیری از حکومت کلیسا بر جامعه بر همان طبل جدائی سیاست از دیانت می کوبد و می گوید: " اگر هر یک از آنها (دولت و کلیسا) از حدود وظایف و اختیارات خود پا فراتر ننهند- یعنی یکی به آسایش دنیوی مردم بپردازد و دیگری رستگاری ارواح آنان را وجهه همت قرار دهد هرگز نفاقی میان آنها بروز نخواهد کرد". " ... فرمانروا نمی تواند کلیسا را از هر عملی که منع قانونی نداشته باشد، باز دارد. هر آنچه رعایا برای استفاده عادی خود در به کاربردنش مجازند فرمانروا نمی تواند و نباید آنرا برای استفاده های مذهبی فرقه معینی ممنوع سازد... ولی نباید به کلیساها اجازه داد که در مناسک مقدسه خود به انجام اموری بپردازند که به آسایش مردم زیان برساند... همه روحانیان را که مدعی جانشینی حواریون هستند اذن دهد که بدون دخالت در امور کشوری و دولتی با نهایت فراغت و آرامش در جا پای حواریون قدم گذارند و همه مساعی خود را برای رستگاری ارواح مردم به کار بندند...  ".

ادامه دارد............

 

/ 0 نظر / 13 بازدید