مقاله 4 : پاسخهای دکتر شریعتی به پرسشهای نسل جدید

پاسخهای دکتر شریعتی به پرسشهای نسل جدید

باسمه تعالی

* نسل جدید:

آقاى دکتر! نسل امروز بعد از انقلاب اسلامى با چالشهاىمختلفى روبرواست که او را دچار مشکل مى‏سازد. به‏عنوان مثال جامعه فعلى آنچنانکه انتظار مى‏رفت یک جامعه صددرصد اسلامى نشده و یا مسئولینى که درجامعه بایستى پستهاى مختلف مسئولیت را برعهده داشته باشندآنگونه که انتظار مى‏رفت نبوده اند؛ مشکل اساسى را شما در چه مى‏دانید؟

« توجه : لطفا در حین خواندن پاسخ دکتر، وضعیت سران فتنه ٨٨ را با این گفته ها بسنجید تا عبرت بگیرید ».

 دکتر: مشکل اساسى در همه نهضتها این است که «دشمن داخلى» را نمى‏توان به سادگى شناخت. همه انقلابهاى تاریخ، در جبهه خارجى پیروز شده‏اند ولى در جبهه داخلى شکست

 

خورده‏اند[1][1] و انقلاب را از درون خورده‏اند و پوک کرده‏اند و مسخ وباز همان محتواى پیش از انقلاب، همان عناصر ضدانقلاب، درون آن‏را پر کرده‏اند ودر زیر پوسته نوین و فریبنده و مقدس جدید، سالها و قرنها به زندگى خود ادامه داده‏اند.

این است که قرآن این همه از «منافق» بیم مى‏دهد. هم در سخن قرآن و هم در
سخن پیغمبر، چندان که نفاق کوبیده شده است و خطرناک معرفى شده است هرگز
شرک و الحاد مورد حمله قرار نگرفته است. «نفاق»! چه اصطلاح دقیقى، گویى یک اصطلاح علمى روانشناسى است و در عین حال جامعه‏شناسى و سیاسى!

«نفق» به‏معنى «حفره» است و «فاصله»، و منافق، فردى است که میان «بود» و
«نمود»ش فاصله است، و از همین‏روست که مى‏تواند مردم را در چهره جدیدش
بفریبد و از همین‏روست که بازشناختنش مشکل است!

و مشکل‏تر از اینها ـ یعنى دشمنان خارجى که نقاب جدید مى‏زنند و وارد نهضت
مى‏شوند و باقدرت و نفوذ پیشینى که دارند، در جامعه انقلابى نیز پیش مى‏افتند و
کم‏کم، مقامات حساس را به دست مى‏گیرند و یاران وفادار و فرزندان صدیق انقلاب را پس مى‏زنند و بدین‏گونه از انقلاب انتقام مى‏گیرند ـ آرى، مشکل‏تر از شناخت اینها،شناخت شخصیتهاى مؤمن به این مکتب است که بخشى از عمر را به این مکتب خدمت کرده‏اند و افتخار اندوخته‏اند و شخصیت گرفته‏اند اما عوامل گوناگون روانى وانگیزه‏هاى پیچیده شخصى، آنان را «خودآگاه» و «ناخودآگاه» ـ و بدتر از این دو حالت، حالت آمیخته «نیمه خودآگاه، نیمه ناخودآگاه»! ـ آنان را وادار به «خیانت» مى‏کند و دراین راه، تمام ایمان و سابقه و خدمات و افتخاراتى را که کسب کرده‏اند و تمام ایمان ووجهه و ارادت و اعتماد مردم پاکدل و مؤمنى که آنان را مظهر آرمانها و مؤمن به مقدسات و پیشواى راه و حامى ایمان خویش مى‏بینند و مى‏ستایند، برایشان «مایه دست» مى‏شود و «سرمایه خیانت» و وسیله نیل به هدفهاى شخصى وعقده‏گشایى‏هاى روحى و قدرت ایجاد انحراف و گمراهى و حق‏کشى!

این است که در تاریخ اسلام، «ناکثین»، قدرت آن‏را یافتند که چنان نقش
ویرانگرى بازى کنند و على و پایگاه على را ـ که تجسم محتواى فکرى و اجتماعىاسلام بود ـ درهم بشکنند و قهرمانى را که در تمام جبهه‏هاى خارجى، شمشیرمرگبارش را بر سر قدرتهاى بزرگ فرو مى‏کوفت و از دل همین ناکثین فردا، بانگ تکبیر برمى‏انگیخت، آن‏چنان ناتوانش کنند که پس از پیروزى و قدرت و نابودى دشمن، همچون غریبى تنها، در نخلستانهاى نیم‏شبان حومه شهر، به درد ناله کند و سر در حلقوم چاه فرو برد تا ناله شیر را، گوش روباهان شاد شهر نشنود![2][2]

 

 

* نسل جدید:

با این تفاصیل ( که در پاسخ سؤال ١ گفتید ) به ‏نظر جنابعالى این نسل سرگردان دیگر به چه کسى مى‏تواند اعتماد و تکیه کند که تکیه‏گاه خوب و مطمئنى براى او باشد؟

دکتر: من به‏عنوان کسى که  رشته کارش تاریخ و مسائل اجتماعى است، ادعا
مى‏کنم، که در تمام این دو قرن گذشته، در زیر هیچ قرارداد استعمارى، امضاء یک
آخوند نجف رفته نیست، درحالى که در زیر همه این قراردادهاى استعمارى، امضاى
آقاى دکتر و آقاى مهندس فرنگ‏رفته هست (باعث خجالت بنده و سرکار!).

این، یک طرف قضیه...............

از طرف دیگر، پیشاپیش هر نهضت مترقى ضداستعمارى
در این کشورها، همواره و بدون استثناء قیافه یک یا چند عالم راستین اسلامى و
بخصوص شیعى، وجود دارد.] خطاب به برخى افراد مى‏گویم:] شما که مى‏خواهید
این پایگاه فرهنگى ریشه‏دار را که در عمق تاریخ ما و در اعماق وجدان جامعه ما
ریشه دارد، برچینید، براى تکیه‏گاه فرهنگى و مردمى خود، به نام روشنفکر مسئول،
دربرابر استعمار فرهنگى، چه پایگاهى را مى‏خواهید جایش بگذارید؟ چند تا شعر
فارسى را که مدیحه ممدوح است و مدیحه معشوق؟ یا چند تا ترجمه‏هاى آشفته
آثار فرنگى را؟ باید بر این پایگاه ریشه‏دار تکیه کرد، اگر ایمان دارى، به‏خاطر ایمان، و
حتى اگر ندارى، اما مسئولى، به‏خاطر مسئولیت، و اگر هم ایمان دارى و هم
مسئولیت که دو دستت را مى‏فشرم. و اگر نه ایمان دارى و نه مسئولیت، و به‏خاطر
خوشایند زمانه نطق مى‏فرمایى که: تبت یدا ابى لهب و تب! مرحمت زیاد! نطق کن!

این اعتقاد من است و اعتقاد حسینیه ارشاد و همه کسانى که به این راه،
ـ کمابیش از طریق درسها، سخنرانیها و نوشته‏ها ـ آشنایى «مستقیم» دارند و در آن
گام برمى‏دارند و عقاید و افکار و قضاوتهاشان را همه از آقاى «مى‏گویند» نمى‏گیرند،
که: «بزرگترین پایگاهى که مى‏توان امیدوار آن بود که توده ما را آگاه کند، اسلام
راستین را به آنان ارائه دهد، در بیدارى افکار عمومى و بخصوص متن توده ما، نقش
مؤثر و نجات‏بخشى را ایفا کند، و در احیاء روح اسلام و ایجاد نهضت آگاهى‏دهنده و
حرکت‏بخشنده اسلامى، عامل نیرومند و مقتدرى باشد، همین پایگاه «طلبه»، و
«حوزه» و حجره‏هاى تنگ و تاریکى است که از درون آنها، سیدجمال‏الدینها بیرون
آمده است (و مى‏آید)».[3][1] 

* نسل جدید:

امّا در میان همین قشر کسانى...

دکتر: اما... خطاب به همین علماى «راستین» بزرگى که نهایت حرمت و احترام را برایشان قائلم و ـ همان‏طورى که گفتم ـ همواره، با قلم، قدم و تلاشهاى ناچیز خویش، ارادتمند، جانبدار و مدافع سرسخت آنها بوده و هستم و معتقدم که همه نیزباید چنین باشند، عرض کوچکى هم دارم و آن این است که:

گروهى اندک و بسیار مشخص که از نظر علمى، فضیلت، سابقه در حوزه و «شخصیت» اسلامى و روحانى، معلوم است که در چه «حد»ى هستند، چگونه‏اند، و تا کجا از روحانیت و علم و دین و حتى اخلاق بدورند، به‏نام «دفاع از شما» ـ که با شما هرگز تجانسى ندارند ـ با بدترین لهجه و لحن و رفتار ـ که کوچکترین تشابهى با لهجه و رفتار یک مسلمان شیعه، و حتى یک انسان، ندارند ـ به گروهى که ما باشیم (تنها گروهى که در میان نسل جدید و تحصیل‏کرده‏هاى روشنفکر، پیوند و همدردى، هم‏سرنوشتى و همگامى عمیقى با شما احساس مى‏کنند و همواره، درصدد تقریب،تفاهم و هم‏پیمانى بیشترى با شما هستند)، حمله مى‏کنند، دروغ مى‏گویند، جعل مى‏کنند، شایعه مى‏سازند، دشنام مى‏دهند، جمله را تحریف مى‏کنند، نقل قولهاى جعلى مى‏سازند و حتى فحاشیهاى عرضى به همه مى‏کنند، لکن این را قبول کنید که ما در این «فاجعه»، دلواپسى و دلهره دفاع از شخصیت خود را نداریم، دلهره و دلواپسى تبرئه موقعیت مذهبى و اجتماعى خود را نداریم، چراکه ثمره تمام این «حملات» و دشنامها ـ به‏طورى که مى‏بینید ـ استقبال هرچه بیشتر این نسل روشنفکر، و «آگاهى» و «تعهد» و قبول «مسئولیت» هرچه بیشتر شده است. احیانا اگرهم این‏گونه سمپاشیها و حملات، در میان قشر خاصى که با کتاب و سخن و استدلال، سروکارى ندارند، سوءتفاهمى ایجاد کند، ما در «آنجا»ها، نه شخصیت و وجهه‏اى داریم و نه هم در صدد جلبش هستیم. و بنابراین، از این حملات، ما ضرر نکرده‏ایم بلکه مى‏بینید که بیش از نیمى از این توفیقى که در گسترش این فکر به دست آورده‏ایم، مرهون همین‏گونه دشمنى‏هاى زشت و ناشیانه و غیرانسانى هستیم. اما این مطلب را هم از من، به‏عنوان کسى که تاریخ روابط استعمارى دنیا، به‏ویژه در جامعه‏هاى اسلامى را، از آغاز تاکنون، دقیقا و مرتبا و با حساسیتى خاص مطالعه کرده است، و به‏عنوان یک مقلد و ارادتمند بسیار کوچک و ساده خودتان، بپذیرید که تجربه سالها و سالها مبارزه استعمار و تبلیغات استعمارى ـ که امروز یک علم شده
است، بخصوص در مبارزه با اسلام ـ این فرمول کلى را در عمل، برایشان یک اصل علمى مسلم کرده است که: «براى خراب کردن یک "حقیقت"، خوب، به آن، حمله مکنید، بد، از آن، دفاع کنید»![4][1]

 

* نسل جدید:

همین مسائل فوق‏الاشاره باعث شده است که نسل جدیدى از انقلاب، در
انتخابهاى خود متمایل به گزینه‏هاى دیگرى شود حتى در گرایش به دین،
و انتقادهائى نیز به دین بنماید. نظر شما چیست؟

دکتر: [همان‏طورى که بارها متذکر شده‏ام]، در سال 1339 در انجمن دانشجویان اروپا در فرانسه، جلسه‏اى تشکیل شده بود که در آن، آقایى که مشهور است و شما هم مى‏شناسید (و از خانواده‏هاى «معتبرى» هم هست) سخنرانى مى‏کرد. حضرت ایشان مى‏فرمودند که «... من، از اسلام، «خوشم» نمى‏آید... هرجا آخوندى مى‏بینم نمى‏دانم چرا «حالم» بهم مى‏خورد... هرجا منبر و روضه مى‏بینم «اُقّم» مى‏گیرد.... مذهب، عامل استعمار بوده و... ملاها هم در تاریخ ما همیشه، واسطه استعمار بوده‏اند و... و اصلاً من، از مذهب، «خوشم» نمى‏آید...» و حرفهایى از این قماش.

همان‏جا برخاستم و گفتم: «جناب! تو مثل آن خانمهایى حرف مى‏زنى که شکم اولشان براى شوهرجانشان ناز مى‏کنند ـ که مثلاً، من از ترشى «خوشم» مى‏آید، از شیرینى، «خوشم» نمى‏آید، آن‏را «خوش» ندارم، دلم مى‏خواهد آلوچه بمکم و نان لواش! شیرین‏پلو حالم را بهم مى‏زند ـ...![5][2] تو از مذهب و ایدئولوژى و عقیده هم «آن‏جورى» حرف مى‏زنى!... مگر دین «یام‏یام» است که تو از آن «خوشت» بیاید یا «خوشت» نیاید؟... براى رد و اثبات یک مذهب باید استدلال کرد، استدلال علمى و عقلى، نه ابراز احساسات شخصى![6][3]

 

 

* نسل جدید:

آقاى دکتر! امروز در رأى‏گیریها در جامعه خودمان مشاهده مى‏کنیم که
افراد جامعه ما گاه به سمت گزینه‏هائى تمایل پیدا مى‏کنند که اصولاً و
اساسا نه انقلابى هستند و نه مسئول و وظیفه‏شناس آیا اصولاً مى‏توان
در یک جامعه انقلابى اساس را بر گزینه صددرصد انتخابى مردم و
رفراندوم مستقیم قرار داد؟

 

دکتر امروز نوترین و حساسترین بحث سیاسى جامعه‏شناسى، مسأله دوباره طرح
شدن اصل دموکراسى از نظر جامعه‏شناسى است. در عین حال که همه فضایل
حکومت دموکراسى بر ما روشن است، این مسأله طرح شده است که آیا اگر اصل را در
یک نظام اجتماعى و رهبرى سیاسى، بر «پیشرفت»، «رهبرى» یک جامعه متوقف و
ناآگاه بگذاریم، در اینجا اعتنا کردن و ملاک قرار دادن پسند و رأى یکایک افراد مانع
اصل رهبرى و پیشرفت نخواهد بود؟ ............

اگر اصل بر این باشد که این جامعه باید از وضع
فعلى به‏درآید، این جامعه باید روابط اجتماعى منحطى را که دارد تغییر دهد، باید
طرز تفکرى که دارد عوض شود، باید زبانش و  مذهبش عوض شود، باید فرهنگش
پیش رود، باید بسیارى از معتقدات و خرافاتش از بین برود، باید به‏صورت انقلابى
دگرگون شود، باید تغییر کند، باید از این مرحله به مراحل بالاتر، جهش‏وار، ارتقاء
پیدا کند، باید این سنتهاى پوسیده‏اش را ریشه‏کن سازد، و اگر اصل را در سیاست وحکومت بر دو شعار «رهبرى و پیشرفت» یعنى تغییر انقلابى مردم قرار دهیم، آن
وقت انتخاب این رهبرى به‏وسیله افراد همین جامعه ( به صورت مستقیم ) امکان ندارد، زیرا افراد جامعه
هرگز به کسى رأى نمى‏دهند که با سنتها و عادات و عقاید و شیوه زندگى رایج همه
افراد آن جامعه مخالف است و مى‏خواهد آنها را ریشه‏کن کند و بسیارى از سنتهاى
مردم سنت‏پرست را عوض کند و سنتهایى مترقى را جانشین آنها کند که مردم هنوز
با آنها آشنا نیستند و با آن موافق نیستند. چنین مردى و رهبرى نمى‏تواند مورد
اتفاق اکثرت آراء این مردمى که باید خودشان عوض شوند و آرائشان هم باید عوض
شود، قرار بگیرد. اما اگر حاصل حکومت را نه براساس حرکت و تربیت (سیاست) بلکه
براساس ثبوت یعنى براساس پلیتیک یا کشوردارى قرار بدهیم که حکومت
همان‏طور که در بینش یونانى گفتیم وظیفه‏اش تنها نگاهبانى و نگهدارى مردم و
حفظ سنتها و حفظ مقدسات موجود مردم و حفظ روابط اجتماع رایج باشد و مردم
در این حکومت فقط و فقط احساس خوشى و شادى و برخوردارى بکنند، بر این
اصل قرار بدهیم که حکومت فقط نگاهبان جامعه، حافظ شکل کنونى اجتماع یعنى
نگاهبان وضع موجود باشد، در این صورت، یک حکومت «استاتیک» خواهیم داشت،
و مسئولیتمان رهبرى نیست، اداره است، تغییر و پیشرفت و نجات و دگرگونى
انقلابى نیست، حفظ وضع و تحکیم نظام و بناى موجود است. بى‏شک عالیترین و
مقدسترین اصل و شکل سیاسى حکومت، با این اصل و براى این هدف، دموکراسى
است زیرا مردم به کسى رأى خواهند داد که مورد پسندشان است، یعنى به کسى که
با عموم هم‏رأى و هم‏ذائقه و با اکثریت هم‏عقیده باشد و خودش به همه این سنتها
تکیه کند و از آنها حمایت نماید و بر راه و روشى رود که همه یا اکثریت مى‏روند.

اما اگر گروهى از افراد روشن در یک جامعه‏اى قرار بگیرند و با وضع کنونى آن
جامعه مخالف باشند و آرزومند تغییر و تحول سریع و انقلابى در بینش جامعه، ذوق
جامعه، اعتقادات جامعه و سنتهاى موجود در این جامعه باشند، اینها از طرف مردم اکثریت نخواهند داشت. کسانى اکثریت خواهند داشت که حافظ وضع موجود باشند.
بنابراین حکومتى که با آراء مردم یا آراء اکثر مردم انتخاب مى‏شود حافظ آراء اکثر
مردم خواهد بود.

کودکان بیشتر پرستارانى را انتخاب مى‏کنند که بى‏شک هدف آنها پرستارى و
خوش‏گذشتن به آنها و آزاد گذاشتن بچه‏ها باشد. کسى که به‏سختى با آنها رفتار
مى‏کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد مى‏کند و به آنها درس جدید و رسم جدید و
هر لحظه گامى جدید تحمیل مى‏کند، مسلما رأى نخواهد آورد. یکى از نویسندگان
مى‏گوید: «من در کودکى همیشه به مادرم بد مى‏گفتم براى اینکه همیشه مرا به
رختشویى، به جاروکشى و به غذا درست کردن وادار مى‏کرد و بعد هم تا مى‏خواستم
فرصتى براى استراحت داشته باشم، مى‏گفت برو درس بخوان، مشق بنویس، کتاب
بخوان. اما خاله مهربانى داشتم که تا چشم مادرم را دور مى‏دید، مرا به گردش
مى‏برد، اسباب بازى برایم مى‏آورد، شیرینى برایم مى‏خرید، و وقتى که من به خانه
خاله‏ام مى‏رفتم، آنجا احساس آزادى مطلق مى‏کردم و همیشه ستایشگر خاله‏ام بودم
و سرزنش‏کننده مادرم بودم.

اما، حالا که بزرگ شده‏ام همیشه مادرم را ستایش مى‏کنم ولى از خاله‏ام هیچ
حرفى نمى‏زنم».[7][1]

 

 

 

نسل جدید:

پس به این ترتیب اگر کار اداره جامعه تماما بدون محدودیت و مشروطیت در اختیار خود مردم قرار داده شود( یعنی یک دمکراسی نیمه محض به وجود آید )، دوباره جامعه به دست نامردمان خواهدافتاد؟

دکتر: همه انقلابیون معاصر، برخلاف گذشتگان که روى کار آمدن رژیم انقلابى و
سقوط رژیم ارتجاعى را پیروزى انقلاب مى‏خواندند، معتقدند که تا سالها پس از
استقرار انقلاب، هنوز عوامل ضدانقلابى و دستهاى کوتاه‏شده دشمن و هنوز
خطرهایى که موقتا گوش خوابانده‏اند و نیز مارهایى که از یک ضربه گیج و مدهوش
شده‏اند اما هنوز زنده‏اند و حاضر، وجود دارند و همه فرصت مى‏طلبند که، در آرامش
پس از انقلاب، ناگهان سر بردارند و از درون نظام و نهضت را منفجر کنند ........و این
آرامش غالبا پس از نسل اول انقلابیون و به‏ویژه پس از مرگ رهبر نخستین انقلاب پدید مى‏آید؛ در فترتى که دست مى‏دهد، در خلاء سیاسى که رهبرى به‏وجود مى‏آید
و با انقلابیون که مى‏روند و سیاستمداران حرفه‏اى و عوامفریب مى‏آیند و
فرمالیته‏هاى قانونى و رسمى و تشریفات ادارى و سیاسى و عوامفریبیهاى
دموکراتیک و تکرار شعارهاى خالى از محتوى و تقلیدى و تکرارى جاى سوز و عشق
و آتش و صداقت و حق‏پرستى مخلصانه انقلابیهاى پیشگام را مى‏گیرد، و در آنجا که
پس از مرگ بنیانگذار که شخصیتى بلامنازع است، کشمکشهاى حزبى و طبقاتى و
باندبازیهاى سیاسى و بند و بستهاى پیدا و پنهان و صف‏آراییها و جناح‏بندیها و
جبهه‏گیریهاى انتخاباتى براى انتخاب دموکراتیک جانشین سیاسى رهبر نخستین،
نیروى مردم را تجزیه و وحدت جبهه انقلاب را متلاشى مى‏سازد و انقلابیون را به
جنگ داخلى، بازیگریهاى دیپلماتیک و حتى برخى را به نزدیک شدن با نیروهاى
خارجى (خارج از انقلاب یا حتى خارج از مملکت) متمایل مى‏سازد...

صدها جانور وحشى که با قدرت کوبنده انقلابى و نیروى لیاقت و تدبیر رهبر
نخستین گوش خوابانده بودند و میکروبهاى خطرناک هزاران بیمارى که در خون این
جامعه هنوز باقى هست، در نسل بعد[8][1] که زمینه مساعد مى‏شود و بخصوص
خودنماییها و تصادمها و اختلافهاى داخلى ـ که پس از مرگ رهبر معمولاً پیش
مى‏آید ـ هوا را گرم مى‏کند، اندک اندک یا ناگهان زنده مى‏شوند و سر برمى‏دارند و
انقلاب را از داخل مى‏خورند و خود غالبا در نقاب جدید، جاهلیت قدیم را زنده
مى‏سازند و درفش مردمکشى را در انبان نرم مردم‏سالارى پنهان مى‏کنند و همان طبقه حاکم و همان نیروها و حتى همان اشخاص که انقلاب علیه آنها برپا شده بود و
با انقلاب جنگیده بودند و شکست خورده بودند، با قدرت پول و نیرو و نفوذ و
امکاناتى که از قدیم در جامعه دارند، از صندوقهاى انتخابات بیرون مى‏آیند و با
تبدیل قدرت اقتصادى و اجتماعیشان به قدرت معنوى و وجهه عمومى ـ از طریق
تبلیغات، استخدام استعدادها، جلب شخصیتهاى روحانى و حتى ملى، بازیهاى
عوامفریبانه و به‏سرعت رنگ عوض کردن و از انقلابیون قدیم هم تند و تیزتر شدن و
جلو افتادن و شخصیت و اعتبار و لیاقت خویش را در اختیار انقلاب حاکم گذاشتن و
با یکى از جناحهاى انقلابى که براى کسب قدرت مبارزه داخلى دارد نزدیک شدن و او
را یارى کردن... خود وارث انقلاب مى‏شود، و دژخیم قدیم دادستان جدید مى‏شود و
عین‏الدوله، نخست‏وزیر انتخاباتى مجلس شوراى ملى و جلاد باغ شاه محمدعلى
میرزا، رئیس مجلس سنا و دیدیم که همان کسى که ملک المتکلمین ـ خطیب
انقلاب مشروطه ـ را به نمایندگى سلطان استبداد سر برید، پس از استقرار مشروطه،
به نمایندگى حکومت مردم، از مجسمه او پرده‏بردارى کرد! و کیست که نداند، دشمن
نقابدار خطرناکتر از دشمن بى‏نقاب است؟[9][2]

 

* نسل جدید:

امّا ما بیشتر از آنکه نقش نیروهاى خارج از نهضت را در درگیریهاى درونى
ببینیم درگیریهاى افرادى را مشاهده مى‏کنیم که هر دو مبارز هستند، هر
دو در انقلاب شرکت داشته‏اند امّا امروز به جان یکدیگر و به جان انقلاب
افتاده‏اند.

دکتر: [در اینجا] بحث از طبقه‏اى که طبیعتا در جبهه ضدمردم و عقیده مردم قرار
دارد نیست. سخن از دوست است، از هم‏پیمان و همراه است که به علتى ـ که طبیعتا
علتهایى شخصى است و غرض‏ورزیهایى خصوصى ـ از پشت خنجر مى‏زند. معمولاً،
تغییر شعار نمى‏دهد، به جبهه دشمن نمى‏پیوندد، از ایمان و عقیده خویش دست
برنمى‏گیرد، در برابر مردم و در برابر نهضت و در برابر مکتب حق نمى‏ایستد، بلکه،
غالبا به‏خاطر وسوسه‏هاى روانى، ضعف شخصیت، نفع‏طلبى، خودخواهى، حسد،
«احساس حقارت در برابر عظمت همگام و همراه خویش»، کمبود شخصیت، سستى
ایمان یا اراده، تمایل به کسب قدرت و به دست گرفتن رهبرى نهضت، شهرت‏طلبى،
کینه‏هاى شخصى قدیم نسبت به یاران فکرى، و احساس عقب‏ماندگى از جریان،
عدم رشد سیاسى و اجتماعى، ضعف احساس مسئولیت، کوتاه‏فکرى و عجز از
ارزیابى دقیق مسائل و پیش‏بینیهاى دور عواقب و آثارى که بر جبهه‏گیریهاى منفى
وى مترتب است... و بسیارى عوامل پیچیده شخصى که حتى، گاه، بر خود وى نیز
پوشیده است و نسبت به ریشه‏هاى عمیق و مبهم آن، خودآگاهى کاملاً روشنى
ندارد، و خیانت خود را، حتى براى اغفال خود، توجیه مى‏کند، در مسیر حرکت
نهضت سنگ مى‏اندازد، انحراف ایجاد مى‏کند، به انشعاب دست مى‏زند، تفرقه
به‏وجود مى‏آورد، جبهه را تضعیف مى‏کند، در کنار رسالت اجتماعى «امت» و در آن
حال که نهضت با دشمن خارجى درگیر است، و با خطر «قاسطین» تهدید مى‏شود،
اختلاف داخلى ایجاد مى‏کند، جبهه فرعى مى‏گشاید، عقده‏هاى روانى و مسائل
شخصى را طرح مى‏کند، نیروها را از صف مقدم جبهه، به داخل مى‏کشاند و به
جنگهاى زرگرى و تسویه حسابهاى خصوصى و تضادها و کشاکشهاى جناحى و
تصادمهاى پشت‏جبهه‏اى مشغول مى‏دارد؛ غیرمستقیم، زمینه‏ساز دشمن مى‏شود،
بهترین فرصتها و بهترین نیروها و امکانات را در استهلاکهاى انحرافى و نابه‏هنگام به‏هدر مى‏دهد و بزرگترین ضربه‏ها را به پیکر ایمان و جبهه ایمان مى‏زند، قدرت حق
را تجزیه مى‏کند و بهترین حق‏پرستان را آلوده مى‏سازد و قویترین شخصیتهاى
فکرى و اجتماعى جبهه حق‏پرستى را از داخل فلج مى‏کند و از صحنه مبارزه با باطل
خارج مى‏سازد و چون خود از چهره‏هاى بانفوذ و با سابقه پرافتخار و شخصیت معتقد
و مؤثر و محبوب نهضت است و در چشم توده مردم ـ که غالبا از مسائل داخلى و
روابط خصوصى و ضعفهاى فردى رهبران و شخصیتهاى موجه آگاه نیستند و
براساس «سابقه» و «شهرت»، شخصیتها را قضاوت مى‏کنند و نیز، حق را و فکر را از
روى شخصیتهاى طرفدار حق و فکر تشخیص مى‏دهند ـ اینان رجال محبوب و ثقه و
قابل اطمینان و مورد اعتقاد به‏شمار مى‏آیند، مى‏توانند بزرگترین انحراف و
عمیقترین شکاف را در میان مردم ایجاد کنند و افکار عمومى را مشوب سازند و
عقلها را مسموم کنند و خلقى را به نام حق، به‏دنبال منافع شخصى بکشانند و آلت
دست اغراض فردى و گروهى خویش سازند. چه، اینان هرگز تمایلات خصوصى و
هدفهاى سودجویانه و بغضهاى روانى خود را عریان بر مردم عرضه نمى‏کنند، آنها را
با زیباترین و فریبنده‏ترین شعارهاى حق‏پرستانه و توجیه‏هاى اعتقادى و اجتماعى
و تفسیرهاى الهى یا مردمى، در انظار مردم مى‏پوشانند، چندان ماهرانه که حتى
خودشان نیز، مثل ملانصرالدین، بیش و کم، تحت تأثیر قرار مى‏گیرند! اینها عناصر
«ناکث»اند، همان‏که ـ به حدس من ـ از نظر معنوى و حتى لغوى، در زبان توده ما
مستعمل است و چون ریشه لغوى آن در عربى و در تاریخ، بر آنها پوشیده است،
شکل فارسى و مأنوس و تاحدى نزدیک به آن داده‏اند و «ناکس» پنداشته‏اند.[10][3]

 

* نسل جدید:

لطفا علت‏ها را مقدارى دسته‏بندى‏تر بفرمائید:

دکتر: در جبهه جهانى، در جبهه داخلى و در نظام طبقاتى و اساسا در مسائل
اجتماعى و انسانى، غیر از عوامل منطقى و مسائل اصولى و کلى که ملاکهاى عینى
جبهه‏گیریهاى حق و باطل است، مسائل و عوامل پنهانى دیگرى هم وجود دارد که
بایستى در تجزیه و تحلیل و ارزیابى قدرتها، کشمکشهاى داخلى و طبقاتى و
مذهبى، و به‏طور کلى، بررسى پدیده‏ها و جریانهاى سیاسى، اجتماعى و تاریخى، آنها
را نیز دقیقا مورد نظر قرار داد:

الف ـ مسائل روانى (مانند حسد، خودخواهى، ضعف شخصیت، پول‏پرستى،
شهرت‏طلبى، مقام‏پرستى...)

ب ـ منافع خصوصى (مانند منافع طبقاتى، منافع اقتصادى، منافع شغلى، منافع
صنفى و گروهى و...).

بدین معنى که در میان افرادى که در جبهه واحدى هستند و داراى یک
جهان‏بینى، یک پیغمبر، یک کتاب، یک راه و یک حزب واحد و به‏علاوه، تحت
رهبرى یک حزب، گروه و پیشواى واحدند و مطیع و معتقد به آن، معهذا عوامل
دیگرى نیز از «درون»، دست‏اندرکار آنهاست. این عوامل، به‏طورى که گفتم، عوامل
روانى و منافع خصوصى است.

عوامل روانى موجود در یک جبهه واحد که موجد تضاد میان افراد همرزم و
همگام مى‏گردد و موجب مى‏شود که دوستى بر دوست دیگر اجحاف و ظلم کند یا
حقش را غصب و پایمال کند و حتى به جبهه‏گیرى منفى و خیانت به نهضت و به راه
خویش وادارد، یکى این است که: گاهى «عظمتهاى» یک دوست، احساس حقارتهایى را در دوست دیگر ایجاد مى‏کند و در اینجاست که دیگر، «جرم» آن دوست، اختلاف
فکر، اختلاف مبنا، اختلاف شعار، اختلاف راه و اختلاف روش و غیره با این یکى
نیست چراکه تا به حال وحدت فکرى، وحدت مبنا، وحدت شعار، وحدت راه و
وحدت روش و غیره داشتند، بلکه و بلکه «جرمش» فقط و فقط داشتن «عظمت» است
و بس! زیرا اساسا «حقارت»، وقتى احساس مى‏شود که در برابر «عظمت» قرار مى‏گیرد.
این نکته باریک، نکته بسیار حساسى است که روشنگر بسیارى از زوایاى تاریک یا
پیچیده تاریخ اسلام، به‏ویژه در سرنوشت على و زندگى على است.

نفس وجود ارزشهایى در یک انسان، بى‏ارزشى حریف و حریفان را ـ نه‏تنها در
چشم جامعه، بلکه در چشم خود همان فرد یا افراد هم ـ مطرح مى‏سازد و آشکار
مى‏کند. آگاهى، دانش و بصیرت یک شخصیت، بى‏آگاهى، بى‏دانشى و بى‏بصیرتى
رقیب یا رقیبان را براى خود او، آنها و دیگران مطرح مى‏کند؛ عظمت و شهامت یک
انسان، حقارت و جبن همگامان همقطار را براى وجدان عمومى جامعه و خود
همگامان علنى مى‏سازد... بنابراین، گاهى فردى، فرد دیگر را با جبهه‏بندى،
توطئه‏چینى، فحاشى، ضربه‏زنى و اسلحه‏کشى مى‏کوبد و گاهى هم فقط با نفس
«بودن» خویش! ولو همراه، همگام، همرزم، همفکر و همدرد بوده باشند. اینجاست که
نفس «بودن» او «جرم» مى‏شود و موجب آزار حس «خودخواهى» دیگرى؛ چراکه
اساسا، «وجود» او «نفى» دیگرى را دربر دارد! وقتى، در یک جمع یا جامعه و در یک
نهضت، ناگهان چهره‏اى خیره‏کننده طلوع مى‏کند و «نصاب ارزشها» را از سطح
موجود، به‏سرعت بالا مى‏برد، چهره‏هاى درخشان، تحت‏الشعاع قرار مى‏گیرند و
پیشوایان احساس مى‏کنند که او عقبشان زده است؛ زیرا تا زمانى که او نبود،
شخصیت، اعمال، برخوردها، امکانات و ارزشهاى انسانى یک «شخصیت»، هم براى
خود او اشباع‏کننده بود و هم براى دیگران؛ اما به‏محضى که او برآمد، رشد کرد و شکفت، این یکى فرو رفت و ضعیف گشت و پژمرد. و همین «احساس حقارت» این
یکى، که معلول عظمت آن دیگرى است، بذر کینه و عقده غیرمستقیم و ناآگاهانه‏اى
را در «وجدان آگاه یا ناخودآگاه» او مى‏پاشد تا... به اشکال گوناگون و غیرمستقیمى
مى‏روید، تجلى مى‏کند و بالاخره، «گشوده» مى‏شود (این حقیقتى است علمى در
روانکاوى) و در همین‏جاست که فردى در جمع ـ حتى در جمع خودش ـ به میزانى
که شکوه، عظمت، جلال و ارزشهایش، از حد عادى، مدام شکفته‏تر مى‏شود و بیش از
پیش مطرح مى‏گردد، احساس حقارت را در محیطش برمى‏انگیزد و بدین‏گونه،
محبوب شدن و مبغوض شدن، با هم، در زندگى وى رشد مى‏کنند.

از آنجا که همه ارزشها و عظمتهاى پیامبر اسلام، به علت وابستگى و اتصال به
وحى الهى، از طرف خداوند بود، لهذا ارزشها و عظمتهاى او موجد احساس حقارت در
دیگران نمى‏شد، زیرا برخى از آنها هرچند، از نظر سنى بزرگتر، از لحاظ خانوادگى،
پولدارتر و قویتر، و از نظر بعضى امتیازات بشرى چون شاعرى، سواد، داشتن پسر،
آشنایى با جهان خارج، از پیغمبر، خود را برتر مى‏یافتند، معهذا در برابر او که
موجودى بود فوق‏العاده و ارزشهایش را از طریق وحى گرفته بود تمکین مى‏کردند،
بى‏آنکه احساس حقارتى بکنند. زیرا قبول برترى پیامبر و تمکین در برابر عظمت
خدایى و آسمانى وى، آنان را تحقیر نمى‏کرد.

اما اکنون، پیغمبر رفته است و زمان على فرارسیده است. على، جوانى است
سى‏وسه ساله و در نظام اجتماعیى است که هنوز پیرى و ریش‏سفیدى، بالاتر از همه
ارزشهاست،[11][4] در یک چنین وضعى است که على با «وجود» ارزشها و عظمتهاى
خودش، بیست‏وسه سال، احساس حقارت دیگران را برانگیخته است: در بدر، اُحد،
خندق، خیبر، حنین و... در بین شخصیتهاى بزرگ عرب، در میان اشراف بزرگ
قریش، در میان مهاجرین بزرگ اسلام، در بین دوستان، خویشان و نزدیکان بزرگ
پیغمبر، و در میان شخصیتهاى بزرگ اوس و خزرج ـ که همه جا، در صلح و جنگ، در
مسجد و صحنه، هم قدرت نبوغ فکرى خود را نشان داده و هم رهبرى معنوى، هم
لیاقت فرماندهى و هم ضربه شمشیر خود را ـ احساس حقارت همه کسانى را
برانگیخته است که با على رقابت مى‏کنند و یا خود را در مواردى نسبت به او افضل
احساس مى‏کنند (نه احساس حقارت کسانى را که خودشان کوچک‏اند. زیرا اساسا
شخصیتهاى بزرگ هستند که تحقیر مى‏شوند، چون خود را هم‏شأن و هم‏اندازه
قهرمانان مى‏بینند، نه آدمهاى کوچک که خودشان و خانواده‏شان به کوچکى خود و
به عظمت مرد، تمکین کرده‏اند)، زیرا در همه این جبهه‏ها این جوان بیست،
سى‏ساله است که پیروز گردیده و در همه جبهه‏ها پس از ناامیدى، بیچارگى و سقوط
دیگران، هموست که سرنوشت جنگ را به نفع اسلام تغییر داده است. و از
همین‏جاست که على ـ ناخودآگاهانه ـ در این بیست‏وسه سال، همواره، در همه جا،
عقده «حقارت»، و بعد از آن، کینه «شخصى» را در دل یاران ایجاد مى‏کند؛

در جنگ خیبر، پیغمبر نخست ابوبکر را براى فتح قلعه استوار خیبر مى‏فرستد
ولى او موفق نمى‏شود، فرداى همان روز، عمر را مى‏فرستد اما او هم شکست خورده
برمى‏گردد، در «این حالت»، پیامبر اعلام مى‏کند که:

«فردا کسى را براى فتح خیبر خواهم فرستاد که هم خدا و رسولش او را دوست
مى‏دارند و هم او خدا و رسولش را، و این قلعه به دست اوست که گشوده خواهد شد».

و فرداى آن روز، على پشت سر هم، قلعه‏ها را مى‏گشاید! مسلما ابوبکر و عمر و
اصحاب دیگر که پس از پیروزى، از خیبر برمى‏گردند، از اینکه یهود ـ دشمن
رویاروى ـ را تحت انقیاد مسلمین درآورده‏اند، اسلام را بر تنگه خیبر مسلط کرده‏اند،
از خطر یهود نجات یافته‏اند... خوشحال مى‏شوند، فاتح خیبر را ستایش مى‏کنند،
اما، در عمق ناخودآگاه این احساس پیروزى و ستایش از على پیروز، احساس یک
تحقیر در آنها نطفه مى‏بندد و على، در همان حال که از خیبر به مدینه بازمى‏گردد،
در قلب سپاه فاتحى که فتح خود را ضرب شست او مى‏دانند، بودنش، کمبود وجودى
شخصیتهاى بزرگ را تصریح مى‏نماید!

از طرف دیگر، کوچکترین نگاه نوازش پیغمبر به کسى، کوچکترین ستایش او از
کسى و کوچکترین مأموریتى که او به عهده کسى مى‏گذارد، براى آن شخص، افتخار
مى‏آفریند. ستایشهایى هم که پیغمبر از على مى‏کرده است ستایشهایى است که هم
از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت و لحن، با ستایشهاى او از دیگران قابل مقایسه
نیست. در پشت هر کلمه و تعبیرش معنى و احساس ویژه‏اى خفته است.[12][5]

 

 

 

* نسل جدید:

چه کسى را بهترین الگو  براى نسل جدید مى‏دانید؟

دکتر: «امام» را، من از این کلمه امام معنى یک رهبر سیاسى یا حتى اجتماعى یک
جامعه را نمى‏فهمم؛ من از کلمه امام، همان معنى را مى‏فهمم که انسانیت در طول
تاریخ خودش براى داشتن نمونه‏هاى اعلاى فضائل انسانیى که در عالم نبوده و
نمى‏دیده و بدانها نیازمند بوده، در ذهن خودش این نمونه‏هاى عالى را مى‏ساخته و
این نمونه‏هاى عالى به‏عنوان سرمشق و الگو برایش وجود داشته و دوست مى‏داشته و
مى‏پرستیده، به‏عنوان نمونه‏هاى اعلائى که بالاتر از خاک و بالاتر از انسانهاى واقعى
هستند....................

همان‏طور که این قهرمانان بزرگ تاریخ اساطیر، نمونه‏هاى تقلید و پیروى و
زندگى و احساس و اندیشه انسانها و فضائل بودند، و این نمونه‏ها جنبه سرمشق
داشتند، على (هم ـ که) یک رهبر سیاسى و اجتماعى منحصر به‏عنوان امام در جامعه
مدینه یا جامعه عرب، یا جامعه اسلام آن موقع نیست، یک امام است ـ به تاریخ و به
انسان مى‏خواهد نشان بدهد که شما که نیازمند به نمونه‏هاى اعلاى فضائل بى‏نقص،
فضائل مطلق بودید و بعد، نمونه‏هاى اینها را در ذهنتان به‏عنوان قهرمانان برجسته
مطلق مى‏ساختید، براى اینکه سرمشق زندگى ایده‏آلتان باشد، من همه آن نمونه‏ها
و همه آن فضائل را در

/ 0 نظر / 10 بازدید